رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره

unforgettable moments

خدا رو شکر !

سلام پسر گلم امروز داشتم میومدم سر کار توی تاکسی رادیو داشت آموزش عربی میداد . خدا رو شکر که دیگه مجبور نیستم عربی بخونم ! امیدوارم تا زمان تو ، درس عربی از سیستم آموزشی حذف بشه ! نمیدونم چه معنی داره که ما دستور زبان عربی رو یاد بگیریم ؟ اصلا کجا به دردمون میخوره ؟ بگذریم . ...
17 تير 1391

فردا

سلام پسر گلم فردا تولدت و خلاصه با این که امیر این همه شل بازی در آورد و همه چیز رو برای روز آخر گذاشت تونستیم صندلی و بقیه وسایل رو تهیه کنیم . الان من استرس دارم . مثل همیشه ... خاله مژگان و خاله سمیه نمیتونن بیان . کلی اعصابم خراب شد . این چند روز حسابی بارون اومد و هوا یه کم خنک شد . البته الان دوباره آفتاب شده و خدا کنه فردا هواگرم نباشه . فینگیلی مامان فردا 3 سالت تموم میشه . من شنبه با عکسها میام . پس تا اون روز خدا حافظ ....   ...
14 تير 1391

دلم گرفته

سلام پسر گلم چند روز دیگه ، بیشتر به تولدت نمونده ... داره بارون میباره . خدا کنه هوا همین طوری خنک باشه ... دیروز رفتم برات یه عالمه بادکنک خوشکل سفارش دادم . اما از شانس بد هر جا رو میگردم بادکنک ( bob sponge ) باب اسفنجی ، پیدا نمیشه ... از دیروز دیگه تصمیم گرفتم هیچی نخورم تا تولد !  اگه یه ذره چاق بشم دیگه لباسم اندازم نمیشه ! خدا کنه تو از دیدن بادکنکها و کیک تولدت خوشحال بشی . دوست دارم خیلی . دیروز اصلا ندیدمت . بهتر بگم تو من رو ندیدی . ساعت 10:30 اومدم . تو خواب بودی . تا امروز ظهر که میام خونه مانی نی ، حسابی بغلت کنم . دلم برات تنگ شده !! به قول خودت که اون روز جمعه به من گفتی :...
12 تير 1391

اتل متل ...

سلام این روزها برام اتل متل میخونی : اتل متل ، توتوله گاو حسن چه جوره ؟ بقیه اش رو بلد نیستی من باهات میخونم : نه شیر داره ........  تو میگی : نه ستون ! گاوش رو بردن ...... تو میگی : هندستون یک زن ....... تو میگی : نمیدونم ! اسمش رو بذار ............ تو میگی : زمستون ! خلاصه همه رو غلط و غلوط میخونی ...   ...
4 تير 1391

نی نی جدید !

سلام به پسر خوب مامان . دیروز فهمیدیم که یه نی نی جدید تو راه !!!!  نه بابا ، برای خودم نه برای یکی از همکار ها !  هه هه هه ! همه تعجب کردین ؟ آره آخه تو اولین بچه نمایندگی هستی و حالا این یکی میشه دومین ! یک ماه و نیم . خدا کنه که سالم باشه و همه چی به خوبی و خوشی بگذره .... فعلا دیگه وقت ندارم . تا بعد .... ...
1 تير 1391

خورشید

خورشید داشت غروب میکرد یه گوله نارنجی که ته آسمون آروم آروم پایین میرفت پشت ساختمون های بلند رهام جونم تو یه دفعه پرسیدی :" خورشید از چی میترسه ؟ " تا حالا به این فکر نکرده بودم که خورشید از چیزی میترسه . گفتم " از هیچی نمیترسه مامان جون " تو گفتی :" از چی میترسه داره قایم میشه ؟ " موندم ، گفتم " خورشید از شب میترسه ! " گفتی " از شب ؟ " هنوز دارم به این مسئله فکر میکنم .... راستی خورشید از چی میترسه ؟ ...     ...
15 خرداد 1391

بابا

پدر! گرچه خانه ما از آینه نبود؛ اما خسته‏ ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه‏ات، کودکی‏هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم. می‏خواهم بگویم، ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصه‏ هایی را خوردی که مال تو نبودند! ببخش اگر ناخن‏ های ضرب‏دیده ‏ات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود و ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم؛ اما امروز، بیدارتر از همیشه، آمده‏ام تا به جای آویختن بر شانه تو، بوسه بر بلندای پیشانی‏ات بزنم. آن روزها، سایه ‏ات آن‏قدر بزرگ بود که وقتی می‏ ایستادی، همه چیز را فرا م...
14 خرداد 1391

رهام و باباش !

سلام پسر گلم ! این عکس رو به مناسبت روز پدر به امیر تقدیم میکنم . دادم فرنوش بزرگ چاپ کنه بزنیم به دیوار :   ...
13 خرداد 1391

پدر

تقدیم به اولین مرد زندگیم ، پدرم ! ♥ با تو ام ای لنگر تسکین ای تکان موجهای دل ای آرامش ساحل با تو ام ای نور ای منشور ای تمام طیف آفتابی ای کبود ارغوانی با تو ام ای شور ای دلشوره شیرین با تو ام ای شادی غمگین با تو ام ای غم ای غم مبهم ای ... نمیدانم هر چه هستی باش اما کاش ... نه جز اینم آرزویی نیست : هر چه هستی باش اما .... باش ! " قیصر امین پور " ...
13 خرداد 1391