رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره

unforgettable moments

یه نظر سنجی

سلام موش بلا چند ماه دیگه تولدت . خودت که الان نمیتونی نظر بدی . شاید هم به نظر بقیه مسخره بیاد . میگم چون تولدت توی تابستون و هوا خیلی گرم نه میتونی کت شلوار بپوشی نه میشه یه کیک سفارش داد . پارسال کلی گرفتاری کشیدم . آخه کیکت بزرگ بود توی یخچال جا نمیشد . مجبور شدم در فریزر رو باز بذارم و ..... بعدش هوا گرم اگه تعداد زیاد باشه همه کلافه میشن .... بعد ها که بری مدرسه ، چون تولدت توی تابستون و مدرسه تعطیل ، اکثر همکلاسی هات نمیان تولدت ... و یک سری مشکلات دیگه ... میگم نمیشه توی پاییز برات تولد بگیریم ؟ ! ای بابا زیاد هم مسخره نیست . خب سالگرد روزی که فهمیدم تو قرار به جمع ما اضافه بشی چطوره ؟ در و...
22 فروردين 1391

خیلی تو بامزه ای ...

سلام عسلکم دیروز تو داشتی من رو ناز می دادی به زبان خودت :  "  مه طلا جون ، خیلی تو بامزه ای .. خیلی تو عسلی ... خیلی تو شکری ......" خلاصه همینطور که من داشتم ذوق میکردم و هی نیشم باز میشد در ادامه حرفهات گفتی : " خیلی تو گور خری ..."  الهی مامان برات بمیره . من یه دفعه خشکم زد و با اخم تو رو نگاه کردم و تو خیلی سریع با دستت جلوی دهنت رو گرفتی و گفتی : " من نگفتم ! " بعدش من از خنده ترکیدم و تو هم از خنده من خندیدی ...   ...
22 فروردين 1391

13 به در

سلام  عزیزکم دیروز برای اولین بار افتخار دادیم و با مامان و بابای امیر رفتیم 13 به در . به تو که خوش گذشت ! دیگه توضیح اضافه نمیدم . فقط یه چند تا عکس برات میذارم که حوصله ات از خوندن این نوشته ها سر نره ! اول رفتیم دریا . بعد رفتیم سمت رضوان شهر . الهی برات بمیرم . سوار قایق شدیم . بعد من دستم رو میزدم به آب تو هی دستم رو میکشیدی و میگفتی نه نه ... زیاد نترسیدی ولی یه بار فقط گفتی میترسم و من رو محکم گرفته بودی .   ...
14 فروردين 1391

پارک

سلام عسلکم یکشنبه نهار مهمون داشتیم و تو بعد از ظهر خوابیدی . غروب بردیمت پارک یه کم خسته بشی . دیگه خیلی خوب میری بالای سرسره و نمیترسی . آخه یه بار که افتادی دیگه میترسیدی . خلاصه بعد از نیم ساعت ، خاله ها به پارک حمله کردن و تو رو محاصره کردن . مامان برات بمیره با این ژستت : ...
8 فروردين 1391

توت فرنگی

سلام پسر مامان مامان برات بمیره که این قدر توت فرنگی دوست داری . شنبه غروب رفتیم بیرون که یکم خرید کنیم بعد برات توت فرنگی خریدم . برای اون دل کوچیکت بمیرم که طاقت نیاوردی و همش میخواستی اونها رو بخوری . اما خب چون نشسته بود ، نمیشد . با این حال دو تا بهت دادم . بعد اومدیم خونه تو دیگه پریدی روی توت فرنگی ها . ولی با وجود اینکه خیلی دوست داری به من هم تعارف کردی : یه توت فرنگی گنده بده ، گنده : ...
8 فروردين 1391

سال نو مبارک

سلام خوشکل مامان امروز روز سوم عید و تو امروز با من اومدی سر کار . الان دیگه ساعت 4 و تو رو ظهر بردم خونه و  2:30 خوابیدی امیر هم ساعت 3:30 اومد و من اومدم سر کار . کلی اینجا شیطونی کردی و یه ذره  برف هم مونده بود که به قول خودت " همه رو له کردم " . راستی امروز اولین سالگرد وبلاگت هم هست . پارسال همین موقع چقدر تو کوچیک بودی و زیاد هم بلد نبودی حرف بزنی . یه چند تا عکس دارم از سفره هفت سین امسال و اولین تخم مرغی که تو رنگ کردی : این هم سفره هفت سین : و تخم مرغ های امسال : به قول رهام " خوب بود ؟ "   ...
3 فروردين 1391

اسباب بازی های رهام

سلام عزیزم داشتم مینوشتم که برق رفت . دوباره از اول : امروز میخوام راجع به اسباب بازی های تو بنویسم : به کندن پای عروسک ها علاقه زیادی داری :   این پنجمین باری که برق میره ... داشتم مینوشتم بعد از مدتها که دوباره برق رفت اعصابم دیگه خورد شد . خب داشتم میگفتم  این هم عکس دایناسورهات که یه زمانی خیلی دوستشون داشتی : بعدش دیگه هی گفتی یه دایناسور گنده بخر تا اینکه بالاخره این رو برات خریدم :   این تراکتورها رو هم خیلی دوست داری که اکثر شبها باید اونها رو با خودت توی رخت خواب ببری  . اینها رو فرنوش برات خریده : این سه تا ماشین رو هم خاله سمیه  بر...
27 اسفند 1390

برف بهاری ...

سلام عزیزم امروز صبح که بیدار شدم دیدم داره برف می باره ! دوباره همه جا سفید شد. چه صداقتی دارد برف ؟   می داند کسی جواب سلامش را نمی دهد ! اما باز شاد تر از قبل می آید  چه صداقتی دارد برف ؟ با اینکه می داند هنگام فرود گل آلود می شود! اما باز لباس سفید به تن می کند  چه صبری دارد برف ؟ بااینکه می داند بی رحمانه زیر پا له می شود ! و یا با پارویی کنار زده می شود ! اما باز آرامتر از همیشه می نشیند . چه صبری دارد برف ؟ با اینکه می داند هنگام نشستن با نمک و زنجیر از او پذیرایی می شود! اما باز نرم تر می ...
27 اسفند 1390

فرشته کوچک من ...

حس بدی دارم از نبودنت حس بدی دارم از ندیدنت از روشن شدن هوا از گرم شدن هوا از گذشت زمان از این 2 سال و 8 ماه و 9 روز ، فقط 8 ماه سهم من بوده به اندازه تمام ساعت ها و روزهایی که با هم بودیم تصویرت همیشه روبروم صدات همیشه توی گوشم دوستت دارم فرشته کوچک من ....   ...
25 اسفند 1390

چهار شنبه سوری

سلام گل پسر مامان . دیروز چهار شنبه سوری بود . و ما رفتیم خونه مانی نی . امیر یه عالم فشفشه خریده بود ولی خب چه فایده . اکثرا نم کشیده بود و عمل نمیکرد و ما هم اونها رو مینداختیم توی آتیش . بگذریم ... از وقتی که شارژر دوربین عکاسیم گم شده انگار که دست و پام رو بستن و نمیتونم چیزی بنویسم  دیشب هم عکس نگرفتم ازت و فقط فیلم گرفتم . از حرف های جدیدت : چند روز پیش بهم گفتی : " مامان تو چرا منو آدم کردی ؟ " شاخ های من به سرعت رشد کرد !!!  جمعه باید خونه تکونی کنم و وسایل سفره 7 سین رو آماده کنم   یه عالم کار دارم ولی وقت ندارم . تا اخرین ساعت روز 29 هم سر کاریم ..... ...
24 اسفند 1390