رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

unforgettable moments

زمستان شد

  زمستان شد ! آرزو میکنم که فرو افتادن هر دانه برف آمینی باشد برای آرزوهای قشنگت !                  ...
1 دی 1390

2 سال گذشت

از اولین باری که  سینه خیز رفتی 2 سال گذشت . چقدر زود بزرگ شدی و من چقدر زود پیر شدم ! روزها از پی هم می گذرند و می دانم که به چشم بر هم زدنی برای دیدن چشمانت باید سرم را به آسمان بالا ببرم و تو برایم خورشید  شوی به تمثیل گلهای آفتابگردان. عشق مادر بدرقه روزهای زندگیت باد.     ...
26 آذر 1390

من تب دارم ...

الهی مامان برات بمیره . عزیزم . دیروز که اومدم خونه مانی نی تو جونت داغ بود . بعد که من بهت گفتم جونت داغ تو گفتی " من تب دارم " دیشب بهت استامینفن دادم . ولی امروز صبح باز هم جونت داغ بود . درجه که گذاشتم 38.5 بود . صبح زود هم از خواب بیدار شدی . ساعت 6 و لپ هات سرخ   شده بود . خلاصه تا ساعت 8 به زور خوابوندمت و اومدم سر کار . اگه تا شب تبت ادامه داشت میریم دکتر . خدا کنه به سرما خوردگی نیفتی . همش تقصیر این باباجونی که تو رو با لباس کم برد توی حیاط.  ... ...
22 آذر 1390

عاشورا

باز هم سلام صبح روز عاشورا با خاله فرنوش و امیر رفتیم دریا . ! آخه مادیگه عقده ای شدیم . این اولین روز تعطیلی من و امیر بعد از مدتها بود . { جمعه ها که امیر میره سر کار } خلاصه بد نبود و خوش گذشت . این هم عکسهای اون روز : اول از همه یه تراکتور خوشکل و تمیز اونجا بود که تو رفتی بالاش و عکس گرفتیم : بعدش کنار ساحل با تراکتور خودت شن بازی کردی : بعدش کنار ساحل گوش ماهی برداشتی و دستات شنی شد . خیلی بدت میاد و همش میگی کثیف شده : مامان واسه دستات بمیره . خلاصه این بود روز عاشورا و تعطیلی ما .... ...
20 آذر 1390

شلوار کاموایی ..

سلام عزیزم . امروز می خوام یه چند تا پست جدید بزارم و تلافی این یه مدت رو در بیارم . اول اینکه بالاخره شلوار کاموایی رو بافتم و تموم شد و تو هم پوشیدی . این هم عکست : الهی مامان قربونت بره ... عسل مامان .... ...
20 آذر 1390

بابا امیر

سلام مامان جون عکسهای تولد بابا رو آوردم . البته عکسی که نبود . همش چند تا از تو گرفتم که اون هم تو اصلا خوب نموندی و توی فکر کیک بودی . از این دوربین هم زیاد راضی نیستم اصلا کیفیت نداره . شمعها رو هم تو فوت کردی . امیر هم کادو ها رو دید ذوق کرد . ولی باید بگم که شلوارش تنگ بود و  دیروز رفت همه کادو ها رو عوض کرد ! هم شلوار هم بلوز هم کاپشن ! یه کمر بند و یه کلاه  مسخره ه مخرید و 60 تومن هم اضافه تر داد ! این شما و این هم تولد امیر : و این هم کادو های امیر : این هم کادو های تعویض شده و امیر : به قول رهام : " خوب بود ؟" ...
6 آذر 1390

برف

دوباره سلام بعد از تولد امیر تو تا ساعت 4 صبح بیدار بودی و من هم کم و بیش میخوابیدم و بیدار میشدم .  خلاصه ساعت 5 صبح جمعه 4 آذر بود که بابا امیر بیدار شد که بره سر کار و من رو بیدار کرد و  گفت که برف اومده . من هم از پنجره نگاه کردم و دیدم تقریبا خیلی برف اومده . ولی تو خواب بودی . ساعت 10 صبح بیدار شدی . اوردمت بهت برف رو نشون دادم ولی تو گیج خواب بودی و گفتی بریم بخوابیم . خوابیدیم تا ساعت 12:30 دقیقه .... وقتی بیدار شدی بهت برف رو نشون دادم و تو یه لبخند زدی و گفتی برف .... خلاصه یه کم برات برف آوردم توی خونه تا باهاش بازی کنی : غروب ما رفتیم خونه مانی نی و شب رو اونجا موندیم . فقط من...
6 آذر 1390

تولد بابا امیر !!

امروز تولد امیر . امسال بر خلاف گذشته براش کادو گرفتم . آخه قبلا به امیر  پول میدادم . ظهر هم رفتم همه رو جعبه زدم و کادو گرفتم . خیلی  خوشگل شد . با گوشی عکس گرفتم . ولی گوشیم رو توی خونه جا  گذاشتم . کادو رو توی کمد قایم کردم . امیدوارم که نبینه . تو الان خوابیدی . عزیزم قراره که تولد بگیریم و تو کلی ذوق کنی . مامان امیر و سپیده اینها هم هستن . شیطونی نکنی ها ... فعلا خداحافظ . راستی شلواری که داشتم برای تو میبافتم خیلی داغون  شد کج و کوله شد ! نمیدونم چرا . حالا دوباره از اول باید ببافم . آخه یکی نیست به من بگه تو رو چه به این کارها . ...
3 آذر 1390

ناراحتم ....

خیلی ناراحتم .. امروز اولین ایمیل رو که خوندم خبر کلاس بود . اون هم توی مرکز آموزش کرج .  اعصابم خیلی بهم ریخت . 5.6.7.8.9 . یعنی 5 روز باید برم و تو رو نبینم ! . خدایا نمیدونم چکار کنم . از طرفی اگه نرم هم  نمیشه . نه .. من نمیرم . بدبختی توی جاده مخصوص کرج . قبلا تهران بود خیلی بهتر بود . اصلا دارم  دیوانه میشم . اگه بتونم یه گواهی جور کنم که مریضم و نرم خیلی خوب میشه . ولش کن  مثل کلاس انژکتور  یا 207 اینقدر نمیرم تا دوره توی رشت برگزار بشه .... ...
29 آبان 1390

Its all because of you

Its all because of you That all my dreams come true You are always there to brighten my day and make me happy in your own special way You dont know how much I care Whenever you need me I will be there No body is special for me except you I love you so much and its really true . ...
26 آبان 1390