دوباره سلام بعد از تولد امیر تو تا ساعت 4 صبح بیدار بودی و من هم کم و بیش میخوابیدم و بیدار میشدم . خلاصه ساعت 5 صبح جمعه 4 آذر بود که بابا امیر بیدار شد که بره سر کار و من رو بیدار کرد و گفت که برف اومده . من هم از پنجره نگاه کردم و دیدم تقریبا خیلی برف اومده . ولی تو خواب بودی . ساعت 10 صبح بیدار شدی . اوردمت بهت برف رو نشون دادم ولی تو گیج خواب بودی و گفتی بریم بخوابیم . خوابیدیم تا ساعت 12:30 دقیقه .... وقتی بیدار شدی بهت برف رو نشون دادم و تو یه لبخند زدی و گفتی برف .... خلاصه یه کم برات برف آوردم توی خونه تا باهاش بازی کنی : غروب ما رفتیم خونه مانی نی و شب رو اونجا موندیم . فقط من...