رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

unforgettable moments

همستر

سلام پسر خوشکل مامان . بالاخره برات موش خریدم !!! آخه تو همش به من میگفتی " موش بخر " خیلی بامزه هست ولی خیلی میخوابه و زیاد بازی نمیکنه و تو هم همش دوست داری بگیریش ولی خب من که نمیذارم . خلاصه بیشتر از اینکه تو باهاش بازی کنی من باهاش سرگرم میشم ! به جای اینکه شام درست کنم میشینم و تماشا میکنم که اون چکار میکنه و بیچاره امیر خودش شام درست میکنه ! دیشب ازش عکس هم گرفتم ولی نمیدونم این کابل دوربین رو کجا گذاشتم ؟! راستی جدیدا یاد گرفتی یه چیزی که میخوای میگی " خواهش میکنم " اونوقت جیگر من کباب میشه و بهت میدم . خیلی شیطون بلا شدی . چند وقته که بابا برات کارتون " شیر شاه " رو میذاره و تو خیلی اونو دوست داری . الهی مامان برات بمیره که وق...
24 مهر 1390

روز جهانی کودک و پایان کودکی تو { خداحافظ شیر ب ب }

سلام پسر خوشکل ؛ امروز روز جهانی کودک . عزیزم ،مامان چیزی برای تو نخرید . فقط یه مسواک شکل زرافه برات خریدم . امشب که داری دندونهای خوشکلت رو مسواک میزنی ازت عکس میگیرم . الان یک هفته هست که تو مریضی و بد جوری سرما خوردی . من هم سرما خوردم . الهی برای بمیرم که این قدر با معرفتی . از جمعه 15/07/90 تا الان که ساعت 5 بعد از ظهر 16/07/90 هست تو شیر ب ب نخوردی . آخه شیر ب ب زخمی شده و من خیلی دردم میگیره و وقتی بهت گفتم و نشونت دادم تو گفتی " ببرش دکتر " گفتم آخه شب و تو گفتی " الکل بزن " . تو هم بخاطر من از خوردنش گذشتی . حتی دیشب که توی خواب میگفتی شیر ب ب و من دلم سوخت و گفتم به جهنم که درد میگیره و اومدم بهت شیر بدم ، ولی تو نخوردی و فقط...
16 مهر 1390

آخه تو عشق منی

آخه تو عشق منی رو دو تا چشم منی تو قشنگ ترین قشنگی تو سرنوشت منی  من از تو سیر نمیشم از تو دلگیر نمیشم همیشه با من بمون با تو که پیر نمیشم ....   ...
13 مهر 1390

آینده

سلام ، پسرم چند روزه که خیلی دلم گرفته . البته من همیشه دلم گرفته چون همیشه از آینده میترسم . توی خیابون این پسرها رو میبینم دنبال کار و درس و دانشگاه و .... با خودم میگم یعنی تو هم یک روز همین جوری میشی . نمیدونم به این فکر میکنم که همه آدمها یک روزی بچه بودن و معصوم بودن . چرا وقتی بزرگ میشن ، این جوری میشن ؟! یکی دزد میشه یکی قاتل میشه .... من خیلی از آینده تو ، آینده خودم ، از پیر شدن میترسم . از اینکه یه روزی برسه که تو دیگه من رو دوست نداشته باشی . چند روز پیش داشتم میومدم سر کار توی راه یک سری گوسفند دیدم . میدونی اون بیچاره ها دنیای خیلی بدی دارن ولی با تمام بدی دنیاشون ، فقط یه خوبی دارن ، فکر ندارن ، تا عذاب بکشن . اونها غذا ...
13 مهر 1390

حوله کوچیک

سلام پسر و پسر . عسل و عسل ... خیلی وقت که میخوام بیام و بنویسم ولی وقت نمیشه . این سیستم هم خیلی کند شده و اعصابم رو خورد میکنه . چند روز پیش یادم نیست چه کار خوبی کرده بودی که من گفتم برات یه جایزه میخرم . بعد بهت گفتم چی دوست داری . تو گفتی " حوله کوچیک "  شاخ در آوردم . الهی من برات بمیرم . خلاصه فردای همون روز با امیر رفتیم بیرون و برات یه حوله خوشکل خریدیم . این هم عکهایی که با حوله قشنگت گرفتی : تازه دمپایی هم داره . تو که خیلی خوشت اومد . و رفتی به بابا گفتی { خوشکل شدم } . مامان واسه اون جان خوشکلت بمیره .... شنبه هم با من اومدی نمایندگی . و کلی بازی کردی و دیروز هم با نازی اومدیم دنبالت و ظهر رفتیم کباب خوردی...
29 شهريور 1390

کلی عکس

سلام پسر مامان . دیشب خودم موهات رو کوتاه کردم . به زور چند تا عکس ازت گرفتم .       گیر داده بودی که همین لباس رو بپوشی توی این گرما " این میپوشیم " ماشین خاله رو بنزین زدی ... خودت رفتی حموم ، وان رو گذاشتی و توش نشستی !!  توی خونه خوشکلت قایم میشی ..... من بیام بخورمت ... ...
13 شهريور 1390

ملخ

سلام مامان جون . دیروز که عید فطر بود ما سر کار بودیم . من هم تصمیم گرفتم تو رو با خودم بیارم سرکار . صبح ساعت 8:30 بیدار شدی و با هم اومدیم . روز خوبی بود و تو هم زیاد شیطونی نکردی . تازه اینجا یه ملخ دیدی که خیلی خوشت اومد و هی پاتو بهش میزدی و ملخ بیچاره هم میپرید هوا . تو هم میترسیدی !!! تو عاشق پیچ گوشتی و آچار هستی . خب اینجا هم که معدن آچار هست خلاصه کلی ابزار بچه های تعمیر گاه رو برداشتی و امروز همه دنبال وسایلشون میگشتن و سراغش رو از من میگرفتن .... . تازه خاله فرنوش هم اومد ت هم تورو ببینه و هم روغن ماشینش رو عوض کنه . خلاصه حاجی بعد از ظهر مارو تعطیل کرد و ما هم رفتی خونه و خوابیدیم . راستی دیشب رفتیم یه خونه از این چادره...
10 شهريور 1390

صبح زود

سلام پسر و پسر... عسل و عسل ..... اوجان و اوجان ...!!! دیشب هی من میگفتم ، هی تو میگفتی .... عسل و عسل ... دیشب ساعت 2 خوابیدی و صبح زود هم بیدار شدی . ساعت 5:30 و ساعت 6:30 با هم رفتیم توی کوچه و تو همش رفتی توی آب هایی که توی چاله ها جمع شده بود و خودت هم راه پارک رو بلد بودی و من رو بردی پارک ! کلی بازی کردی و سر آخر هم روی پای من نشستی و با هم تاب خوردیم .....بالا....پایین.... تا اینکه دیگه خسته شدی و گفتی بریم خونه . ساعت موقع رفتن من گریه کردی و من هم دلم نیومد و موندم تو رو خوابوندم و بعدش اومدم سر کار . طبق آخرین اخبار تا ساعت 12 ظهر خوابیدی . الان چند روزه که دارم به طور جدی سعی میکنم رنگ ها رو بهت یاد بدم . اما تو اصلا یا...
2 شهريور 1390

خدایا شکرت...

خدایا شکرت ... امروز سرم خیلی شلوغ و فقط همین رو بگم که چشمات هیچی ش نیست . و حالت خوب خوب  مرسی از همه اونهایی که برامون دعا کردن و نگران شدن .                           مخصوصا از فرشته ها !   ...
24 مرداد 1390

نگران

سلام مامانی خیلی نگرانم . دیشب تو اون داروی پشه رو زدی به چشمت و بعدش همش چشمت رو میمالیدی . بعد من برات با آب جوشیده شستم و چشمای خوشکلت قرمز شده بود . یه دفعه که دقت کردم احساس کردم یه چیزی توی چشمات . اول فکر کردم مژه هست . اما نه یه چیزی مثل یک شیار یک خراش توی چشم راستت بود . یه عالمه گریه کردم . نمیدونم اون چیه . چرا من تا حالا اونو ندیدم ؟ اصلا تا حالا همچین چیزی ندیدم .                                       خیلی فکرم مشغوله . باید ببرمت دکتر . ی...
23 مرداد 1390