رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره

unforgettable moments

سردم ...

سلام پسر قشنگم پنج شنبه و جمعه خیلی بدی بود . من مریض شدم و پنج شنبه شبش تب ولرز داشتم که خیلی سردم بود . و تا میگفتم سردم تو میرفتی و یه پتو برام میاوردی  . الهی مامان برات بمیره .دیروز هم که قرار بود بریم عکس بگیریم من حالم بد بود نرفتیم . خلاصه خیلی روز بدی بود ولی غروب با امیر و مانی نی رفتیم پارک و تو برای  اولین بار رفتی توی اون قسمت { بهشت کودک } خیلی میترسیدی و هر جا که حالت پل داشت و لق میزد خیلی با ترس و لرز میرفتی . و توی هر قسمتی هم که یه بچه دیگه میومد تو دیگه بازی نمیکردی و میرفتی . با این همه بازی که کردی متاسفانه ساعت 5 صبح خوابیدی ! دیگه دارم از این بیخوابی های تو کلافه میشم یکی کمکم کنه من چکار کنم ؟...
10 دی 1390

happy new year

سلام گل پسر این روزها سرم خیلی شلوغ وقت نمیشه زیاد بیام اینجا سر بزنم . جمعه اگه بشه میریم عکس جدید بگیریم .   http://www.kd-pavza.si/datoteke/200412231201341.swf         ...
5 دی 1390

زمستان شد

  زمستان شد ! آرزو میکنم که فرو افتادن هر دانه برف آمینی باشد برای آرزوهای قشنگت !                  ...
1 دی 1390

2 سال گذشت

از اولین باری که  سینه خیز رفتی 2 سال گذشت . چقدر زود بزرگ شدی و من چقدر زود پیر شدم ! روزها از پی هم می گذرند و می دانم که به چشم بر هم زدنی برای دیدن چشمانت باید سرم را به آسمان بالا ببرم و تو برایم خورشید  شوی به تمثیل گلهای آفتابگردان. عشق مادر بدرقه روزهای زندگیت باد.     ...
26 آذر 1390

من تب دارم ...

الهی مامان برات بمیره . عزیزم . دیروز که اومدم خونه مانی نی تو جونت داغ بود . بعد که من بهت گفتم جونت داغ تو گفتی " من تب دارم " دیشب بهت استامینفن دادم . ولی امروز صبح باز هم جونت داغ بود . درجه که گذاشتم 38.5 بود . صبح زود هم از خواب بیدار شدی . ساعت 6 و لپ هات سرخ   شده بود . خلاصه تا ساعت 8 به زور خوابوندمت و اومدم سر کار . اگه تا شب تبت ادامه داشت میریم دکتر . خدا کنه به سرما خوردگی نیفتی . همش تقصیر این باباجونی که تو رو با لباس کم برد توی حیاط.  ... ...
22 آذر 1390

عاشورا

باز هم سلام صبح روز عاشورا با خاله فرنوش و امیر رفتیم دریا . ! آخه مادیگه عقده ای شدیم . این اولین روز تعطیلی من و امیر بعد از مدتها بود . { جمعه ها که امیر میره سر کار } خلاصه بد نبود و خوش گذشت . این هم عکسهای اون روز : اول از همه یه تراکتور خوشکل و تمیز اونجا بود که تو رفتی بالاش و عکس گرفتیم : بعدش کنار ساحل با تراکتور خودت شن بازی کردی : بعدش کنار ساحل گوش ماهی برداشتی و دستات شنی شد . خیلی بدت میاد و همش میگی کثیف شده : مامان واسه دستات بمیره . خلاصه این بود روز عاشورا و تعطیلی ما .... ...
20 آذر 1390

شلوار کاموایی ..

سلام عزیزم . امروز می خوام یه چند تا پست جدید بزارم و تلافی این یه مدت رو در بیارم . اول اینکه بالاخره شلوار کاموایی رو بافتم و تموم شد و تو هم پوشیدی . این هم عکست : الهی مامان قربونت بره ... عسل مامان .... ...
20 آذر 1390