رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره

unforgettable moments

تلویزیون !

سلام پسر مامان . امروز 22/08/90 قرار بود تو بری تلویزیون البته شبکه باران مال رشت ولی خب رفتیم اونجا تو بدون من که تو نرفتی . من باهات اومدم و اونجا به عنوان تماشاچی نشستی. البته با کلی منت و خواهش . بعد که ضبط برنامه شروع شد تو اولش اون بچه ها رو با تعجب نگاه میکردی . بعدش مجری داشت حرف میزد که تو یه دفعه داد زدی مامان ! فکر کن ! صدات ضبط شد دیگه ... بعدش من هی بهت میگفتم ساکت ولی تو کاملا موذیانه میگفتی " ههمممم " هی یک دقیقه به یک دقیقه " هههممم " که دیگه من هم مجبور شدم ببرمت بیرون . خلاصه این بود ماجرای تلویزیون رفتن تو . اگه یه کم طاقت میاوردی برنامه تو هم شروع میشد . خلاصه من هم راهنمایی که بودم رفته بودم رادیو توی یک مسابقه شرکت ک...
22 آبان 1390

به من نگو...

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم مگر ماهی بیرون از آب می تواند نفس بکشد؟؟؟ مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم؟؟؟ بگو معنی تمرین چیست؟؟؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟ بریدن از خودم را؟؟؟ ...
21 آبان 1390

امروز روز بدی هست ..

سلام پسرم . الهی برات بمیرم . امروز صبح زود بیدار شدی و هر کاری کردم نخوابیدی . موقع رفتن خیلی گریه کردی و اعصابم خورد شد و هنوز هم اعصابم خورده . خیلی گریه کردی و من هرکاری کردم آروم نشدی و قانع هم نشدی . به این دل وامونده من افتاده بود که تو امروز اینجوری میشی . نمیدونم چرا به دلم افتاده بود . پنج شنبه از ساعت 12 ظهر پیشت بودم و خونه مانی نی موندیم تا جمعه غروب که امیر اومد و با هم رفتیم شهر بازی . میدونستم که وقتی دو روز پیشت بمونم تو دوباره هوایی میشی  و جدا شدن ازت سخت میشه ! الهی من برات بمیرم . بخدا باور کن من برمیگردم پیشت . میدونم که تو این چیز ها رو درک نمیکنی . یه وقت پیش خودت فکر نکنی که مامان تو رو تنها میذاره . من ع...
21 آبان 1390

شمشیر

سلام عسل مامان . دیروز با هم رفتیم پیش خاله فرنوش و عکس گرفتیم . طبق معمول تو باز هم بد اخلاق بودی و هی نق زدی . اما خب بالاخره یه چند تایی عکس خوب شد . امروز خیلی کار دارم و فقط برای نمونه این عکس رو برات میزارم . تا بعد .... ...
17 آبان 1390

تغییر قالب ! دیشب و بارون !

سلام بانجو ! دیروز هی بهت میگفتم بانجو  بعد تو با تعجب منو نگاه میکردی و گفتی " من رهامم " . مامان واسه جونت بمیره ...   بالاخره قالب وبلاگ رو عوض کردم . قشنگه نه ؟! به قول تو که " وااای ی ی ، چه خوشکله ! " دیروز غروب موقع رفتن خونه اینجا سیل اومد و بعدشم ترافیک وحشتناک . مجبور شدم کلی راه رو پیاده بیام و خیس آب شدم و همه جا رو آب گرفته بود . خیلی بد بود . خلاصه تا رسیدم خونه ی مامان ساعت 8 بود . بعد امیر اومد دنبالمون و ساعت 10 رفتیم خونه که ترافیک کمتر بشه . طبق معمول با امیر سر تلویزیون دعوا گرفتی و پیروز شدی . ما دیگه خوابمون گرفت و تو بیدار بودی . ساعت 2:30 منو بیدار کردی و تا چشمام رو باز کردم دیدم رفتی نخود ه...
16 آبان 1390

جمعه

وااااای ی ی ... یه عالمه نوشتم و همش پرید . ولش کن  دیگه حوصله دوبارخ نوشتن ندارم . فقط خلاصه میکنم . دیروز یعنی جمعه ساعت 10 از خواب بلند شدی و گفتی آقا شیره بزار ... خب منم برات کارتون گذاشتم و برات صبحانه آوردم : نون + پنیر + گردو + چایی { که در تصویر نیست } + تخم مرغ . این هم تصویر صبحانه دیروزت : بعدش کلی بازی و شیطونی کردی و من هم هر چی گفتی باهات راه اومدم و تو هم دیگه روت زیاد شد و همش میگفتی برم بالای سکو  و با چاقو ها بازی کنم . منم گفتم نمیشه . بعدش تو با من قهر کردی و رفتی توی سالون گریه کردی و بعد از چند دقیقه اومدی و گفتی " چرا زدی منو ؟ هان ؟ " ای بابا . من که تو رو نزدم ! من جوابت رو ندادم و تو این جمله ر...
14 آبان 1390

پسر بدی هستی

خیلی از دستت عصبانی بودم دیشب . خیلی لوس شدی . البته تو تقصیر نداری . اول از همه خودم مقصرم که این موقعیت رو ندارم تا بمونم توی خونه و از تو نگهداری کنم . بعدش اون ننه بابای امیر که خیلی بیشعور هستن و هیچی حالیشون نمیشه و باعث شدن که تواین جوری لوس و بی ادب بشی .. بگذریم . وقتی به این مسائل فکر میکنم خیلی اعصابم بهم میریزه . فقط تنها راهش اینه که یه نفس عمیق بکشم و بهش فکر نکنم . قفط بگم یکی از این لوس بازی هات اینه که توی هر مغازه ای میریم کولی بازی در میاری و لباس یا کفش جدید رو نمیپوشی . حالا کفش و لباس رو بالاخره بعدا پوشیدی ولی یه کلاه امیر برات خرید که اصلا روی سرت نمیذاری و همون کلاه قدیمی رو میگی میخوام . بدبختی اینجاست که ...
5 آبان 1390