رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره

unforgettable moments

خواب

سلام مامان جون                                             خیلی خوابم میاد . تو دیروز خونه مانی نی ساعت 5 تا 8 شب خوابیدی و دیشب تا ساعت 2 بیدار بودی . تازه خوابت هم که خواب نیست مدام غلت میزنی و من باید جمعت کنم تا از روی تخت نیفتی . یا خودت توی خواب میای و شیر میخوای ! خلاصه ساعت 5 هم که ساعت زنگ میخوره و باید بلند شیم تا وسایل رو برداریم و بریم خونه مامان امیر تا بابا بره سر کار . یعنی من دیشب فقط 3 ساعت خواب...
5 مرداد 1390

کارهای جدید

سلام پسر خوشگل مامان . دیگه کم کم داری جمله های کوتاه رو میگی مثل : "آغوله مانی نی بخوره ! ".... " کیک اتوبوس بخر " ..... " مه طلا چی شد ؟ " ....."بابا خنگه ! " ...."غذا بخورم " ... " گوریل بذار " ...  از پله ها خودت ایستاده پایین میای ... دستای منو میگیری و از من بالا میری تا روی شونه هام میری بالا . دیروز کلی با هم بازی کردیم . یادته ؟ " برو بالا .. برو بالا ..." . میدونم  اگه زمانی که بتونی بخونی به اینجا سری بزنی یادت نمیاد .برای همین هم مینویسم تا حداقل تو یاد خودم بمونه این "بهترین لحظه های زندگی" رو . بهترین ها هیچ وقت دیگه تکرار نمیشن باید همون موقع که اتفاق میفتن قدرش رو بدونی . داری کم کم بزرگ میشی و امیدوا...
3 مرداد 1390

سالروز زمینی شدنت مبارک . . .

رهام جان ؛ فرشته آسمانی ، سالروز زمینی شدنت مبارک . . . عزیزم تولدت مبارک . ما دیشب تولد گرفتیم . ولی خب توی آتلیه خیلی شیطونی کردی و اصلا نخندیدی . همش کیک رو انگشت میزدی و میخواستی بپری توی کیک . اما توی خونه خوب بودی و با آروین بازی کردی و زیاد شیطونی نکردی . این هم یه عکس از اتلیه و عکسهای خونه رو بعد برات میذارم :   شیطون بلا الان که دارم برات مینویسم 2 سال و 20 دقیقه داری !!!! فعلا وقت ندارم . دوباره برمیگردم ..... سلام من برگشتم مامان جون . جمعه باز هم باید تولد بگیریم . ظهر رفتم خونه و همه ظرف ها رو شستم . وای دیگه کمرم شکست . حالا جمعه هم مامان و بابای امیر و پسر عمه امیر و عمه سپیده میان خونه ما تا تولد بگی...
28 تير 1390

دعوتنامه!

ای خداااااا.....   { از دست من }  . دیروز هی میومدی روی سر من مینشستی و میگفتی { اسب } .بعد دیگه من خسته شدم و گفتم ای خداااااا بعد تو برگشتی و گفتی  { از دست من ! } . الهی مامان برات بمیره موشک . دیشب ساعت 1:30 خوابیدی . منو مجبور کردی برات فیلم گوریل بذارم .{ گوریل . بذار } خلاصه من داشتم از خواب میمردم با هم نشستیم فیلم دیدیم من خوابم برد بعد 1:30 بیدار شدم دیدم اومدی شیر ب ب خوردی و همون جوری روی من خوابت برده که با هم رفتیم توی اتاق خواب سر جامون خوابیدیم . امروز مانی نی زنگ زد و رسما ازت دعوت کرد که فردا بری خونشون ! فردا تو رو میبرم اونجا . امروز هم صبح ساعت 6 بیدار شدی و من داشتم میرفتم هم نخوابیدی تازه...
28 تير 1390

مو کوتاه خوشکل

شنبه غروب با بابا رفتیم تا موهات رو کوتاه کنی . اول رفتیم پارک و تو بازی کردی و این عکس شگفت انگیز رو هم همونجا گرفتیم . وای این قدر توی آرایشگاه گریه کردی اصلا نذاشتی که موهات رو درست و حسابی کوتاه کنه . خلاصه شب هم که اومدیم خونه نذاشتی ازت عکس بگیرم با موهای کوتاه ... وای از دیروز هم که عکس رو گذاشتم و تلگراف هم زدم هنوز تا الان که ساعت 4 بعد از ظهره عکست رو توی مسابقه نذاشتن . اصلا ما شانس نداریم ! اون دفعه که کار پیش اومد . این دفعه هم اینا لابد براشون کار پیش اومده ! تو جواب نظرات نوشتن ساعات کاری رو در نظر بگیرین ! یعنی از امروز صبح تا حالا هنوز ساعت کاریشون نشده ؟ بگذریم . دیروز من صبح سر کار بودم و بعد از ظهر تعطیل شدم و او...
27 تير 1390

تی ترسم !!

مهطلا..مه طلا ...م ه ط ل ا .. مه طلا .. مهطلاااااااااا.... بیا .... تی ترسم { می ترسم } موشک مامان . دیروز میرفتی توی تراس و من توی آشپزخونه بودم هی داد میزدی و جمله های بالا رو میگفتی . بعد میرفتی در رو باز کنی و میگفتی خونه مانی نی . خلاصه دیروز خیلی خوب بود و کلی خوش گذشت . با اینکه جایی هم نرفتیم ولی وقتی صبح از خواب بلند میشم و تو کنارم هستی و بهم لبخند میزنی انگار دنیا رو بهم دادن ! فکر کنم تو هم خوشحال میشی که بعد از یک هفته یه روز صبح با هم هستیم چون همیشه با لبخند از خواب پا میشی . صبحانه : کره + مربای توت فرنگی + یه کم سالاد الویه - ساعت 10:30 بعدش با هم رفتیم حموم و اب بازی کردیم ناهار : پلو کته + کباب تابه ...
25 تير 1390