رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره

unforgettable moments

ملخ

سلام مامان جون . دیروز که عید فطر بود ما سر کار بودیم . من هم تصمیم گرفتم تو رو با خودم بیارم سرکار . صبح ساعت 8:30 بیدار شدی و با هم اومدیم . روز خوبی بود و تو هم زیاد شیطونی نکردی . تازه اینجا یه ملخ دیدی که خیلی خوشت اومد و هی پاتو بهش میزدی و ملخ بیچاره هم میپرید هوا . تو هم میترسیدی !!! تو عاشق پیچ گوشتی و آچار هستی . خب اینجا هم که معدن آچار هست خلاصه کلی ابزار بچه های تعمیر گاه رو برداشتی و امروز همه دنبال وسایلشون میگشتن و سراغش رو از من میگرفتن .... . تازه خاله فرنوش هم اومد ت هم تورو ببینه و هم روغن ماشینش رو عوض کنه . خلاصه حاجی بعد از ظهر مارو تعطیل کرد و ما هم رفتی خونه و خوابیدیم . راستی دیشب رفتیم یه خونه از این چادره...
10 شهريور 1390

صبح زود

سلام پسر و پسر... عسل و عسل ..... اوجان و اوجان ...!!! دیشب هی من میگفتم ، هی تو میگفتی .... عسل و عسل ... دیشب ساعت 2 خوابیدی و صبح زود هم بیدار شدی . ساعت 5:30 و ساعت 6:30 با هم رفتیم توی کوچه و تو همش رفتی توی آب هایی که توی چاله ها جمع شده بود و خودت هم راه پارک رو بلد بودی و من رو بردی پارک ! کلی بازی کردی و سر آخر هم روی پای من نشستی و با هم تاب خوردیم .....بالا....پایین.... تا اینکه دیگه خسته شدی و گفتی بریم خونه . ساعت موقع رفتن من گریه کردی و من هم دلم نیومد و موندم تو رو خوابوندم و بعدش اومدم سر کار . طبق آخرین اخبار تا ساعت 12 ظهر خوابیدی . الان چند روزه که دارم به طور جدی سعی میکنم رنگ ها رو بهت یاد بدم . اما تو اصلا یا...
2 شهريور 1390

خدایا شکرت...

خدایا شکرت ... امروز سرم خیلی شلوغ و فقط همین رو بگم که چشمات هیچی ش نیست . و حالت خوب خوب  مرسی از همه اونهایی که برامون دعا کردن و نگران شدن .                           مخصوصا از فرشته ها !   ...
24 مرداد 1390

نگران

سلام مامانی خیلی نگرانم . دیشب تو اون داروی پشه رو زدی به چشمت و بعدش همش چشمت رو میمالیدی . بعد من برات با آب جوشیده شستم و چشمای خوشکلت قرمز شده بود . یه دفعه که دقت کردم احساس کردم یه چیزی توی چشمات . اول فکر کردم مژه هست . اما نه یه چیزی مثل یک شیار یک خراش توی چشم راستت بود . یه عالمه گریه کردم . نمیدونم اون چیه . چرا من تا حالا اونو ندیدم ؟ اصلا تا حالا همچین چیزی ندیدم .                                       خیلی فکرم مشغوله . باید ببرمت دکتر . ی...
23 مرداد 1390

No I'm Not Crying

الهی برات بمیرم . خیلی خوشحالم عزیزم .. الان یک هفته است که تو دیگه موقع رفتن من گریه نمیکنی . روز اول برات توضیح دادم و همش بهت گفت م که من میرم سر کار و زود بر میگردم . تو داشتی شیر به به میخوردی گفتی نرو..نرو ... بعد یک دفعه من رو ول کردی و دویدی و پستونکت رو برداشتی رفتی پیش مانینی و روی پاش د راز کشیدی !!! بغض گلوت رو گرفته بود اما گریه نکردی !!   روز بعد که ظهر میخواستم برم بهت گفتم " مامان جون من میخوام برم سر کار تو با حالت بغض گفتی نه . بعد دویدی رفتی پیش باباجونی . اومدم که باهات خداحافظی کنم ، منو آروم زدی و گفتی برو ...برو... . سرت رو بالا نیاوردی و من رو نگاه نکردی ولی باز هم بغض کرده بودی . ...
22 مرداد 1390

دریا

  سلام مامانی . دیروز بعد از گذشت یک ماه و نیم از تابستون ما تصمیم گرفتیم بریم دریا . ولی واقعا که بد شانسیم . هوا ابری و بارونی شد و دریا هم طوفانی بود . ولی خب ما از رو نرفتیم و لی تو تا یه کم توی آب موندی دیدم داری یخ میزنی و لبت داره میلرزه ! خلاصه لباساتو پوشوندم و گذاشتم شن بازی کنی . اول خوشت نمی اومد و همش دستات رو نشون میدادی و میگفتی کثیف ! ولی بعد دیگه عادت کردی . خلاصه ساعت 3 حرکت کردیم و به دنبال غذا مثل گرسنه های آفریقایی میگشتیم تا اینکه یه دفعه یه رستوران کته کبابی دیدیم . و خدا رو شکر که کبابش هم خیلی خوب بود . البته کته نداشت ! خلاصه بعدش رفتیم لاهیجان بالای کوه . میدونی چند سال بود که نرفته بودم ؟! فکر کنم از سال ...
15 مرداد 1390

اسب

سلام پسر خوشکلم !! دو روز پیش اومدم برات نوشتم ولی طبق معمول اینترنت قاطی کرد و ثبت نشد . راجع به اون اسب که برات خریدم . { اسباب بازی } . تو خیلی دوستش داری و اون شب اسب هم با ما توی تخت خوابید ... راستی این روزها یعنی شبها که میریم خونه ، تو و امیر سر تماشا کردن تلوزیون دعواتون میشه !! انگار که من 2 تا بچه دارم . امیر مسابقات مزخرف کشتی کچ رو دوست داره و تو برنامه مهدی شبکه 20tv رو . همش میگی " مهدی بذار "  ..  " مهدی بذار " این قدر تکرار میکنی که بالاخره بابا شکست میخوره . البته من هم طرفدار تو هستم و امیر رو دعوا میکنم !!! آخه تو همش 4 . 5 ساعت که با ماهستی باید بهت خوش بگذره .... دوست دارم ... ...
11 مرداد 1390