رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره

unforgettable moments

روز پدر

سلام به همه مادر ها !!!   البته امروز روز پدر ولی خب اگه ما مادر ها نبودیم اونها هم پدر نمیشدند دیگه ..... مامان جونم سلام .... امروز سالگرد قمری تولد تو هست . آخه تو ،دوسال پیش روز پدر دنیا اومدی . عزیزم تولدت مبارک . امروز با من اومدی سر کار . از صبح ساعت 8 مثل کارمند ها بلند شدی و لباس پوشیدی و با خاله نازی اومدیم . نازی از کربلا برات یه هواپیما آورده که تو خیلی دوستش داری . خلاصه امروز خیلی پسر خوبی بودی و زیاد شیطونی نکردی . بعد که فرنوش اومد و تو رو با خودش برد خونه مانی نی .                       &nbs...
26 خرداد 1390

هیچ جا نرفتیم

دیدی چی شد؟... جمعه هیچ جا نرفتیم . من حالم خوب نبود و به جای گردش رفتم بیمارستان و سرم زدم تا 5 غروب . یه جورایی تو کما بودم . فشارم 6 بود و فکر کنم خون هم کلا توی بدنم نبود چون تمام دست و پام خواب رفته بود و سرم هم خیلی گیج میرفت ! ... خب بگذریم . اما به تو که بد نگذشت . با فرنوش رفتی پارک و بعد هم خونه مانی نی و توی حیاط آب بازی کردی . اینا رو خودت گفتی ها . " با با جونی . حیاط . اب بازی. خیس . لباس . پشت . گلی . خیس..." یعنی باباجونی منوبرد توی حیاط و من آب بازی کردم پشتم خیس شد و روی گلی اب ریختم و اونم خیس شد .." الهی برات بمیرم که دیگه حرف میزنی و این جوری گزارش میدی . خب دیگه مامان بره به کاراش برسه . هر چند که امروز تعطیله و...
14 خرداد 1390

جمعه

  جمعه اگه بشه میخواهیم با خاله فرنوش و اهل بیت بریم بیرون و امیر هم قراره که مرخصی بگیره !! آخه اون جمعه ها هم باید بره سر کار . حالا نمیدونم کجا میریم . قرار بود بریم تله کابین رامسر همونجا که وقتی تو به من چسبیده بودی با امیر رفته بودیم . تو که یادت نمیاد . آخه نمیتونستی بیرون رو ببینی . ولی خب مثل اینکه دیگه اونجا نمیریم . حالا باید فکر کنیم که کجا بریم و چی بخوریم ؟ من که از الان دهنم آب افتاده . دلم غذا میخواد یه غذای خوشمزه ....  . خدا کنه هوا بارون نباشه که خب فکر نکنم بارون بیاد . ولی آفتاب داغ هم نباشه و تو بتونی حسابی بازی کنی . البته این منم که باید دنبالت بدوم .میگم هوا خوبه شاید هم سمت دری...
10 خرداد 1390

باران

امروز نمیدونم چرا ولی انگار خوشحالم . اگه یه دختر داشتم اسمش رو باران میذاشتم ! باران بهاری ! زود میاد و زود هم میره . مثل باران من . البته قرار بود این باران تا زمستون بباره ولی خب زود بند اومد . چون مامانش داشت خیس میشد . چتر هم نداشت . شاید دیوونه شدم . اما حالم خوبه ....   ...
8 خرداد 1390

بدون عنوان

ساعت 8:45 صبح و من سر کار هستم . داشتم به این فکر میکردم که روزهای اول که این وبلاگ رو درست کرده بودم چقدر ذوق داشتم و چه قدر مطلب ! همیشه همین طوریه . اول هر چیزی خیلی خوبه و بعد سریع همه چیز تکراری میشه . تنها چیزی که برام تا الآن تکراری نشده حضور تو  ِ . با وجود اینکه الان یک سال و ده ماه و ده روز میگذره اما هر روز که تو بزرگ و بزرگتر میشی بیشتر بهت وابسته میشم و حس میکنم این خیلی بده . مامان جون خیلی دوست دارم نمیدونم تو هم توهم این قدر من رو دوست داری ؟ مطمئن هستم که هیچ وقت بچه ها به اندازه مادرها عاشق نیستند و این یه قانون . چند روز دیگه روز مادر . من و امیر هم باهم دیگه قهر هستیم و این بار دیگه من برای آشتی پیش قدم نمیشم ح...
28 ارديبهشت 1390

روزهای تکراری

مامان جونم منو ببخش که باعث میشم بیشتر روزهای زندگیت تکراری باشه و هیچ تنوعی هم توش نیست . بعد از این همه مریضی دیگه تصمیم گرفتم که تو رو به مهد نفرستم و دوباره بشیم مثل روزهای گذشته . امیدوارم هر چه زودتر خوب بشی و دیگه هم مریض نشی . خودم هم خسته شدم روزها همینطور میگذرن و من میترسم . از پیر شدن و ندونستن آینده .... دو تا لینک میذارم اینجا تا شاید اونهایی که میخونن براشون جالب باشه . برای من که اولیش جالب بود : ميدوني روزي كه بدنيا اومدي ماه چه شكلي بوده؟ تاریخ تولدتو به میلادی وارد کن http://www.paulsadowski.org/moonphases/default.asp   ...
21 ارديبهشت 1390

نازی...........................................

باز هم تولد ! امروز تولد خاله نازی بود و ساعت 1:30 اومدیم دنبالت و رفتیم تا خمام . اونجا یه پارک بود که تو خیلی ذوق کردی و بازی کردی و یه اردک هم بود که بهش نون دادی و ....  از همه باحال تر اون سرسره قرمزه بود که از یه طرفش تورو ول میکردم و بعد تو پیچ میخوردی و من میگرفتمت . وای مامان جون چه قدر ذوق میکردی . الهی برات بمیرم . بعدش هم توی کیک خاله نازی انگشت زدی و خوردیش ! راستی یادم رفت بگم که خاله ها بیشتر از تو ذوق داشتن که برن پارک و مدام مثل بچه های کلاس اولی بالای تاب و سرسره میرفتن !!! مخصوصا خاله ندا با اون دماغ عملیشششش....   ...
11 ارديبهشت 1390