رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره

unforgettable moments

تی ترسم !!

1390/4/25 10:32
نویسنده : mahtala
404 بازدید
اشتراک گذاری

مهطلا..مه طلا ...م ه ط ل ا .. مه طلا .. مهطلاااااااااا.... بیا .... تی ترسم { می ترسم }

موشک مامان . دیروز میرفتی توی تراس و من توی آشپزخونه بودم هی داد میزدی و جمله های بالا رو میگفتی . بعد میرفتی در رو باز کنی و میگفتی خونه مانی نی . خلاصه دیروز خیلی خوب بود و کلی خوش گذشت . با اینکه جایی هم نرفتیم ولی وقتی صبح از خواب بلند میشم و تو کنارم هستی و بهم لبخند میزنی انگار دنیا رو بهم دادن ! فکر کنم تو هم خوشحال میشی که بعد از یک هفته یه روز صبح با هم هستیم چون همیشه با لبخند از خواب پا میشی . زیبا

صبحانه : کره + مربای توت فرنگی + یه کم سالاد الویه - ساعت 10:30

بعدش با هم رفتیم حموم و اب بازی کردیم ز

ناهار : پلو کته + کباب تابه ای .با سماق و گوجه کبابی ! ساعت 1:30 تا 2 connie_feedbaby.gif

خونه رو برام جارو برقی زدی و بعد میز رو دستمال کشیدی و پنجره آشپز خونه رو هم تمیز کردی توی کوچه هم آب ریختی و بطری آب رو هم انداختی توی کوچه . دیگه کم کم خوابت گرفت و گفتی خواب ، با هم رفتیم بخوابیم و ساعت 3 خوابیدی و 3:30 هم بابا اومد و ناهار خوردیم و من هم پیشت خوابیدم تا ساعت 7:30 خوابیدی... ز

شام : بقیه پلو ها رو هم ساعت 8 خوردی و بعد ساعت 9 رفتیم بیرون .. خونه مانی نی / پارک . کلی از سرسره بالا رفتی و توپ بازی و تاب بازی و ... تا ساعت 11 . پسر خیلی خوبی بودی و شیطونی نکردی . آخ فقط موقع پایین اومدن از اون سرسره پیچی سرت خورد و یه کم گریه کردی .اما به خیری گذشت چیزی نشد . دیگه ساعت 11:30 هم بابا مرغ سوخاری و استیک گرفت و تو راه خونه خوردی و تازه توی خونه هم یه کم دیگه سالاد الویه خوردی و.... دیگه تا ساعت 1 شب بیدار بودی . حدود 1:30بود که دیگه خوابیدی و من هم خوابیدم .

این بود برنامه یه روز جمعه که با هم بودیم . امروز صبح هم ساعت 5:30 که داشتیم میرفتیم تو بیدار شدی و تا ساعت 7:30 بیدار بودی . مامان برات بمیره که اینقدر شیطون بلایی . صبح من رو بغل کردی محکم و گفتی دوست دارم . مامان باز هم دیوونه شد از خوشحالی .....niniweblog.com

خیلی حرف زدم نه؟ خب دیگه برم دنبال کارم ...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مسی
25 تیر 90 13:57
خیلی شیرین مه طلا خیلی!!
خاله نیش
25 تیر 90 14:41
الهی واسه جونت بمیرم که توپول شده ! دیروز با هم خفاش دیدیم و تو غش غش میخندیدی. خلاصه اینکه خیلی ناز پسر شدی
مامان مریم
25 تیر 90 21:08
ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد سوگند به هر چهارده آیه نور سوگند به زخم های سرشار غرور آخر شب سرد ما سحر می گردد مهدی به میان شیعه برمی گردد یا امام زمان انتظار هم از نیامدنت بی تاب شد
مامان مبینا
27 تیر 90 15:09
سلام عزیزم ماشالله به این نینی ناز راستی عکس شگفت انگیز هم خیلی قشنگه دوست دارم رهام جان عزیزم با اجازتون وب رو لینک میکنم