نرو ....
الهی برات بمیرم که امروز صبح یه عالمه گریه کردی . دیگه حالا حرف هم میزنی بیشتر آدم کباب میشه . با اون لحن با گریه میگفتی
"مهطلا کجا وری ؟ .. نرو ... " مامان جون منم خیلی گریه کردم
. منم دلم نمیخواد برم ولی بعضی وقتها آدم مجبوره کارهایی رو که دوست نداره انجام بده .
دوشنبه که خونه مانی نی بودی من اومدم دنبالت مامان یه عالمه غر زد . راجع به اینکه تو همش میخوای بری حیاط و باباجونی رو اذیت میکنی و ..... منم عصبانی شدم . اول چیزی نگفتم ولی وقتی اومدم پوشکت رو عوض کنم دیدم پوشکت هم تموم شده و دیگه خیلی عصبانی شدم
که اون حتی نگاه نکرده که تو پوشک داری یا نه ! تو رو برداشتم و اومدم بیرون و دیگه هم تورو اونجا نمیبرم .
من میفهمم که اونا خسته میشن و سن شون زیاد شده
و دیگه حوصله ندارن ولی از این بدم میاد که کسی کنایه بزنه و غر بزنه . خب رک و راست بگو که نمیتونم بچه رو نگه دارم .
دیروز و امروز بردمت خونه مامان امیر . علی رغم میل باطنی
ولی خب فعلا مجبورم . تا سال دیگه که تو بزرگتر بشی دیگه میبرمت مهد میذارم .
پسر خوشکلم دوست دارم . فقط همین ..... 


نرو ....
