رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره

unforgettable moments

نرو ....

1390/4/22 9:30
نویسنده : mahtala
399 بازدید
اشتراک گذاری

الهی برات بمیرم که امروز صبح یه عالمه گریه کردی . دیگه حالا حرف هم میزنی بیشتر آدم کباب میشه . با اون لحن با گریه میگفتی "مهطلا کجا وری ؟ .. نرو ... " مامان جون منم خیلی گریه کردم . منم دلم نمیخواد برم ولی بعضی وقتها آدم مجبوره کارهایی رو که دوست نداره انجام بده .

دوشنبه که خونه مانی نی بودی من اومدم دنبالت مامان یه عالمه غر زد . راجع به اینکه تو همش میخوای بری حیاط و باباجونی رو اذیت میکنی و .....   منم عصبانی شدم . اول چیزی نگفتم ولی وقتی اومدم پوشکت رو عوض کنم دیدم پوشکت هم تموم شده و دیگه خیلی عصبانی شدم که اون حتی نگاه نکرده که تو پوشک داری یا نه ! تو رو برداشتم و اومدم بیرون و دیگه هم تورو اونجا نمیبرم .

من میفهمم که اونا خسته میشن و سن شون زیاد شده و دیگه حوصله ندارن ولی از این بدم میاد که کسی کنایه بزنه و غر بزنه . خب رک و راست بگو که نمیتونم بچه رو نگه دارم .

دیروز و امروز بردمت خونه مامان امیر . علی رغم میل باطنی ولی خب فعلا مجبورم . تا سال دیگه که تو بزرگتر بشی دیگه میبرمت مهد میذارم .

پسر خوشکلم دوست دارم . فقط همین .....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مسی
22 تیر 90 15:26
فدای جفتتون بشم الهی
دلم گرفته بود و خیلی خسته بودم گفتم یه سری بزنم به شما یکم حالم بهتر شه ، اما بیشتر حالم گرفته شد!!!
مه طلا جونم واقعاً دعا می کنم شرایطت خیلی بهتر بشه .
اما اینبار که به وبلاگت سر زدو خیلی خوشحال شدم که بچه ندارم.


چرا ؟ البته میدونم که من همیشه در حال ناله کردن هستم ولی خب لحظه ها ی قشنگ هم زیاد داره
مسی
22 تیر 90 16:06
نه بابا ، این چه حرفیه!!! واسه اینکه من تحمل این و ندارم ، به نظر من تو خیلی قویتر و صبورتری. من همیشه و واقعا در 99% موارد وقتی سایتت و می خونم به این احساست غبطه می خورم . یه دونه ای به مولا!!!
خاله نوش آفرین
23 تیر 90 14:23
دیگه رهام خونمون نمیاد من موشکو می خوام