رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

unforgettable moments

مامان من ناراحتم !

سلام عشق مامان امروز اولین روز کار سال 92 . ماشین خاله فرنوش روز آخر سال ترکید و من اعصابم خورد شد . این سه روز هر شب خواب ماشین و تسمه تایم و سوپاپ می دیدم . بعدش روز 30 اسفند یعنی صبح به اصطلاح عید هم کمر  امیر گرفت و کلا این سه روز رو خونه نشین بودیم . فقط خوبیش این بود که من و تو با هم بودیم و تو هر روز صبح که بلند میشدی و من و امیر رو توی خونه میدیدی ، من خودم میفهمیدم که چقدر خوشحالی ! دیشب که بهت گفتم باید از فردا برم سر کار ، بهم گفتی : من خیلی ناراحتم ! گفتم چرا ؟ . " تو میری سر کار . دیگه نرو ! ... مامان من دلت برام تنگ میشه ! الهی برای اون دلت بمیرم . ...
3 فروردين 1392

پیپزا !

سلام قلب مامان ! دیروز برای اولین بار به قول خودت پیپزا خوردی . البته فقط در حد سه تا گاز ! از صبح خودت بهم گفتی مامان من پیپزا میخوام با همبرگر که دو تا نون داشته باشه و توش خیار شور باشه با از اون نون ها که اینجوریه !! که با دستهاات هی نشون میدادی ... منظورت نون تست بود خلاصه غروب با امیر رفتیم و نون تست و مواد پیتزا خریدیم و کلاب درست کردم و سه تا گاز هم خوردی  و دیگه گفتی نمیخورم ... در عوض نون تست رو برداشتی با کالباس و یه پنیر گودا خام خوردی ...       ...
26 اسفند 1391

برف تنبل !

سلام عشق مامان دیروز و امروز اینجا یه کم برف اومد و بالاخره تونستی امسال برف رو ببینی ! نیومد نیومد حالا توی اسفند ماه برف اومد . دیروز من یخ زدم . الهی برات بمیرم وقتی من اومدم پیشت من رو بغل کردی و گفتی : مامان یخ زدی ؟ بعدش دستهای گرمت رو گذاشتی روی صورتم .        منو ببخش که دیشب زیاد باهات بازی نکردم . آخه الان سه روزه که تو ساعت 3 و 4 صبح بیدار میشی و من هم با تو بیدار میمونم تا برم سر کار . اونوقت تو ظهر میخوابی ولی من سر کارم ! دلم یه خواب 5 ساعت درست و حسابی میخواد ...     ...
17 اسفند 1391

دوباره تب

سلام عشق مامان الهی من بمیرم ... آخه دیگه نمیدونم چرا تب کردی ؟ دیروز سر کار بودم که مامان امیر زنگ زد و گفت تو تب  کردی و میگی گوشم درد میکنه !!!!  خدایا دیگه نمیدونم چی بگم ... خسته شدم ... خسته ... آخه در حالی که داری آنتی بیوتیک میخوری یک دفعه چرا گوش درد گرفتی ؟ بردیمت دکتر . همین داروها رو گفت باید ادامه بدی ... من خودم دیگه دکتری گوش و حلق وبینی گرفتم .... دیشب تا صبح  پاشویه ات کردم  . خدا رو شکر امروز یه کم بهتر بودی . ...
7 اسفند 1391

دکتر کوشا !

سلام عشق مامان دیروز موفق شدیم با پارتی بالاخره نوبت دکتر بگیریم ! دوباره برات آنتی بیوتیک نوشت . تا یک ماه بخوری بعدش 28/12/91  دوباره نوبت داریم بریم دکتر ببینیم این ویروسها و باکتریهای لعنتی دست از سر تو بر میدارن یا نه ؟ امروز صبح که بیدار شدی باز هم میگی پام درد میکنه .... خدایا نمیدونم چکار کنم ؟ آخه بچه به این کوچیکی چرا باید پادرد داشته باشه ؟ نمیدونم چه دکتری باید تو رو ببرم ؟ ...
29 بهمن 1391

اسباب بازی های رهام

سلام قلب من " مامان من قلب تو ام !  ،  مامان  تو عشق منی !   ، مامان من گل تو ام  ! من پسرتم !  ،    خیلی بلا شدی ها ...." آخه مامان برات میمیره که اینقدر زبون میریزی . خودت هم به خودت میگی خیلی بلا شدی ... دیشب با هم اسباب بازی هات رو چیدیم و ازشون عکس گرفتیم . البته این  ها اسباب بازی هایی هست که سالم مونده . انواع batman  ، superman  ، spiderman  و جانورهای مختلف !   ...
21 بهمن 1391

دیگه عاشقت نیستم!

سلام عشق مامان دیروز داشتم بهت شام میدادم ( پلو ماهی ) که تو خیلی دوست داری ، تو هی نمک میزدی . خلاصه یه دفعه از دستت در رفت نمکدون رو خالی کردی تو غذا . من دیگه عصبانی شدم و سرت داد زدم .... تو سرت رو گرفتی پایین و با غیض گفتی : " دیگه دوستت ندارم ، اصلا دیگه عاشقتم نیستم ! "  و برای  اینکه لج من رو بیشتر در بیاری گفتی : " فقط امیر رو دوست دارم " من گفتم :" ولی من تو رو دوست دارم "  " نه ، تو سرم داد زدی " ...
19 بهمن 1391

بدون عنوان

سلام عشق من امروز اولین روز ماه بهمن . امسال اولین سالی بود که اینقدر از زمستون متنفر شدم دلم میخواد برم یه جایی که اصلا زمستون نداشته باشه تا اینقدر تو مریض نشی ! خسته شدم و فقط تنها چیزی که من رو به زندگی وصل میکنه تو هستی .... برای تو تلاش میکنم .. برای تو زندگی میکنم .. برای تو نفس میکشم ... دوستت دارم . نمیدونی چقدر و شاید هیچ وقت هم ندونی ................. ...
1 بهمن 1391

دو برابر

سلام پسر گلم مدتها بود که میخواستم قدت رو اندازه بگیرم ولی هی تنبلی میکردم . مرکز بهداشت هم که نبردمت خلاصه دیروز خونه مانی نی  قدت رو اندازه گرفتم    104cm  . یعنی دو برابر زمان تولدت ! وقتی دنیا اومدی قدت 52 cm  بود . الهی مامان برای قدت بمیره ... وزنت هم 15 kg  الهی مامان برای جون لاغرت بمیره ...   ...
13 دی 1391

گوش درد

سلام عزیز دلم بعد از سه روز تزریق یه کم بهتر شدی تا اینکه دوباره ساعت حدود 4 صبح جمعه بود که توی خواب ناله میکردی و میگفتی گوشم درد میکنه . دیدم تب داری . الهی برات بمیرم خلاصه بهت پروفن دادم تا بخوابی و صبح بردمت دکتر گفت باز هم چرکی و باید آنتی بیوتیک بخوری { سفکسیم تا 10 روز } بعد ببرمت برای شستشوی گوش . خلاصه شنبه که خونه مانی نی بودی طاقت نیاوردم زنگ زدم دکتر گوش و حلق وبینی نوبت گرفتم . مامان و بابا تو رو بردن و دکتر اون هم همین رو گفت دارو تا 15 روز ! حالا تا 17 دی باید صبر کنیم بعدش تو رو ببرم تا دکتر تو رو ببینه . دیگه مهد کودک هم نمیبرمت . سه روز هم مرخصی گرفتم تا یه کم تو بهتر بشی . ...
7 دی 1391