رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

unforgettable moments

اي كاش پدر بودم !

سلام عشق من !‌ امروز هم مثل همه روزهاي ديگه دلم خيلي گرفته . و فقط همين به ذهنم رسيده كه اي كاش من هم پدر بودم ، تا فقط بار يك چيز رو بدوش ميكشيدم ، پول ! اما الان هيچي نيستم . يك مادر نيمه وقت  خسته،بي حوصله ، بي عرضه كه حتي قدرت گرفتن يه تصميم ساده رو نداره . اي كاش پدر بودم تا اصلا دلم براي تو تنگ نشه ،‌ كه اصلا نفهمم بازي كردن با تو چه مفهومي داره ، اي كاش پدر بودم كه هيچ وقت براي تو اشك نريزم يواشكي سر كار ! كه هيچي نفهمم ، هنوز توي حال و هواي نوجواني باشم ، خوش به حالت ، كه هيچ وقت مادر نميشي ! كه تو هم هيچ وقت نميفهمي كه من پشت هر لبخندي كه به تو زدم پر از فكر و دغدغه و نگراني بود ...
5 شهريور 1392

خداحافظي از فرشته ها !

  رفتم دکتر برای تعیین وقت . اول قرار بود تو  18 تیر دنیا بیای . که دکتر یه هفته قبلش زنگ زد و گفت که چون میخواد بره مسافرت تو باید زود تر دنیا بیای !!! اون روز صبح رفتیم بیمارستان فامیلی . بعد از کلی معطلی خلاصه نوبت ما شد ! وقت خداحافظی از فرشته ها رسیده ! مامان جون بالاخره من و تو میتونیم همدیگر رو ببینیم ! رفتم توی اتاق عمل و فقط تالحظه بیهوشی یادم ! انگار که منو داشتن توی یه دالون سیاه میکشیدن و به زور میبردن . اون لحظه دلم میخواست برگردم به دنیای خودمون ولی دیگه دیر شده بود و من رفتم !!! فقط یادم که وقتی بهوش اومدم بابا رو دیدم و همش میپرسیدم که سالمه ؟ حالش خوبه ؟؟   این طوری شد ...
2 شهريور 1392

توي شيكم مامان !

همه چیز از این جا شروع شد : 29/08/87 هی ...! چند روزه که حالم بد . حالت تهوع دارم ، بعد همش گرسنه م میشه هر چی میخورم سیر نمیشم . از یه طرف دلم هم انگار داره میترکه دیگه جا نداره ! یه بیماری جدید و عجیب غریبه ! دیشب امیر اومد خونه که من رو ببره دکتر ولی من نرفتم . نمیدنم چرا ؟! الآن دلم میخواست امیر زنگ میزد و یه عالمه باهم حرف میزدیم . مثل قدیما ! ولی خب نمیشه . موبایلش هم قطع چون پولش رو ندادیم . امروز حقوق گرفتم . فردا شاید برم و قبض برق و موبایل روبدم  اگه وقت بشه ...     02/09/87 یک روز معمولی . حوصله ندارم . طبق معمول ! حالم خیلی بد . همش احساس ترشی معده دارم . فردا باید برم دکتر . فکر ...
2 شهريور 1392

اين كلمات يعني !

رهام جونم این کلمات رو اینطوری میگه : آدامس = آواس  آقای دکتر = آکورتال آشپزخانه = آشخومه                                                                                  آقاگرگه= آگرده     &...
2 شهريور 1392

وقتي خونه ميتركه !

  وقتی خونه رو مرتب میکنی  و پنج دقیقه بعد :   یه بچه شیطون با یه لبخند موذیانه بهت نگاه میکنه ، جز اینکه بری بغلش کنی و گازش بگیری و بخوریش چکار دیگه ای میشه کرد؟؟ ...
2 شهريور 1392

تب و لرز

سلام عشق هميشگي من ! ديروز روز خيلي بدي بود . طرفهاي ظهر بود كه رفتيم بيرون ميخواستيم بريم دريا كه تو همش گفتي گلوم درد ميكته . خلاصه برديمت دكتر و گفت كه تب داري 38.5  و گلوت هم ملتهب . خلاصه دوباره آنتي بيوتيك خوردن تو شروع شد . به دكتر گفتم خارجي بنويسه . داروي zitromax . تا 6 روز بايد بخوري . ديشب تب و لرز داشتي . الهي برات بميرم مادر ... ار امروز امير بيكار شده و حدود 20 روز خونه هست . من هم امروز بعد از ظهر مرخصي ميگيرم و ميام پيشت مي مونم .  ...
2 شهريور 1392

ليست سوالات عجيب تو !‌

مامان اگه من زشت بودم چي ميشد ؟ مامان چرا تو من رو دوست داري ؟ چرا پشه ها همش من رو ميخورن ؟ مامان آب ميخورم جيش مياد ، پي پي از كجا مياد ؟ چرا آدمها پير ميشن ؟  مامان تو پير نشو ! شبها موقع خواب :‌  مامان هيولا نمياد ؟  روح چي ؟   ...
26 مرداد 1392

خوش ميگذره

سلام عشق من ديروز جمعه بود و صبح با هم انگليسي كار كرديم و بعد از ظهر خوابيديم . شب با پارسا اينها و فرنوش و گلنوش و نوش افرين رفتيم رستوران . الهي مامان برات بميره كه با اهنگ يه عالمه رقصيدي . بعدش به امير گفتي : (‌ اينجا خيلي خوش ميگذره ) الان ساعت 4 و تو توي كلاس انگليسي هستي . امروز امتحان داري . نميدونم اصلا ميدوني امتحان چيه ؟ ...
26 مرداد 1392

اولين امتحان !

سلام نازگل مادر ! شنبه 26/05/92 اولين امتحان ( ميان ترم انگليسي ) زندگيت رو تجربه ميكني ! بايد اين چند روز رو وقت بذارم باهات تمرين كنم . اما كو وقت ؟ شايد فردا بيارمت اينجا سر كار . اميدوارم كه موفق بشي و بتوني چيزهايي كه بلدي رو جواب بدي ... ديروز بهم گفتي : ( مامان اگه تو بميري من گريه ميكنم !‌) من بغلت كردم و بهت گفتم الهي برات بميرم ! تو در جواب بهم گفتي :( الان ؟!‌ ) گفتم نه منظورم اينه كه خيلي دوست دارم .... ...
22 مرداد 1392

دلم برات تنگ شده ...

سلام عشق من  خ يلي دلم برات تنگ شده ، حالم از اين كار لعنتي بهم ميخوره ... يه عالمه ايكاش دارم كه نگم بهتره. الان توي كلاس زبان هستي . از صبح خبري ازت ندارم .   اين روزها ياد گرفتي اگه چيزي بخواي و ما انجام نديم ميگي : ميرم خودم رو ميندازم  توي چاه كه از دست من راحت بشي ! يا ديشب نميدونم چي بهت گفتم جواب من رو اين طوري دادي :  ( ميرم خودم رو با چاقو ميكشم ها ! ) منم گفتم : خب برو !   (‌ بعدا تو گريه نميكني؟)  نه !  ( بعد من ميميرم . تو گريه نميكني ؟ )‌ خدايا من چي جواب تو رو بدم ؟ بغلت كردم گفتم خدا نكنه ما...
21 مرداد 1392