مهد کودک
الهی برات بمیرم که امروز صبح بیدار شدی و هی منو منت میکردی که مهد کودک نریم . ![]()
(مهطلا....جونم ...بله.....نه .....بیرون.....بیرون ....)![]()
من هی بهت میگفتم که مامان زود میاد دنبالت باشه ؟ ( باشه....) ![]()
بعد که رسیدیم با گریه رفتی توی بغل خاله مهد کودکت ! من پشت در بودم و صدات رو میشنیدم که با گریه میگفتی ( خاله....لالا.....لالا....منصور ..منصور ) که احتمالا اونها نمیدونستن که منصور کیه ؟؟؟!!!
.gif)
خلاصه ساکت شدی و من هم در حال گریه اومدم بیرون . مامان جون باور کن که دلم نمیخواد تورو اونجا یا هر جای دیگه ای تنها بذارم ولی چاره ای نیست . امیدوارم بزرگ که شدی بفهمی !!!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


مهد کودک
