رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

unforgettable moments

کلاس انگلیسی

سلام عشق من دیروز اولین جلسه کلاس انگلیسی تو بود . خیلی خوب و راحت رفتی و شیطونی نکردی و گریه هم نکردی از کلاس که اومدی بیرون بهت میگم چی یاد گرفتی بهم بگو . میگی الان وقتش نیست ! بریم خونه بعد ... خونه ازت پرسیدم . میگی :  one  two  three  four ...
30 تير 1392

من خواب دیدم !

سلام عشق همیشگی من دیروز خونه مامان اینهای امیر بودی . از صبح ساعت 5 بیدار شدی و من دیگه ساعت 7:30 رفتم . ساعت حدودا 10 بود که مامان امیر  زنگ زد و تو همش داشتی گریه میکردی و هرچی من باهات حرف زدم اروم نشدی ! الهی من برات بمیرم . همش میگفتی مامان بیا .... غروب که اومدم خونه بغلت کردم و ازت پرسیدم چرا گریه میکردی ؟ بهم گفتی : " من خواب دیدم ! " خوشگل مادر چه خوابی دیدی ؟   " من رفتم بالای یه پل که صورتی بود ! بعدش تو رفتی ! من  همش گریه میکردم میگفتم  مامان ! مامان نرو .....  "   الهی من برای خوابت بمیرم خیلی غم انگیز  بود حق داشتی گریه کنی ......
13 تير 1392

آخرین پست در 1990

سلام عشق من امروز اول تیر 1392 . شاید این آخرین پستی باشه که از نمایندگی 1990 که ٧سال توش کار کردم یا بهتر بگم زندگی کردم برات مینویسم . چند رو زدیگه تولدت . اما اوضاع من خیلی بهم ریخته و فکرم خیلی مشغول . البته برات تولد میگیرم ولی فکر نکنم مثل پارسال بشه .
2 تير 1392

دو راهی !

سلام پسر قشنگم ! مامان این روزها سردرگم ... نمیدونم چکار کنم . اینجا سر کار توی یه دوراهی گیر کردم . البته میدونم که باید کدوم راه رو انتخاب کنم ولی انجامش برام سخت . الان که تو متوجه نمیشی و شاید اگه من راه غلط رو انتخاب کنم توی آینده تو تاثیر داشته باشه . از نظر مالی میگم . برام سخت از جایی که 7 سال دارم  توش کار میکنم برم ، ولی مجبورم . خدا کنه که راهم رو درست انتخاب کرده باشم ...   ...
23 خرداد 1392

منو با خاطراتم تنها بذار !

سلام ناز گل ! دیروز به من گفتی " منو با خاطراتم تنها بذار ! " خب حوصله ندارم که عکس خودم رو با شاخ های روش اینجا بذارم آخه این حرفها رو کجا یاد گرفتی ؟ بهم میگی از توی کارتون ! یا میگی :" مامان دستت درد نکنه که منو میبری باشگاه "   ...
31 ارديبهشت 1392

ژیمناستیک

سلام عشق مامان با امروز یک هفته است که میری کلاس ژیمناستیک ! روز اول که گریه کردی و من باهات داخل موندم . روز دوم تنها رفتی با گریه و به گفته خودت توی باشگاه خوابیدی ! اما روز سوم یعنی پنجشنبه قبل ا زکلاس رفتیم برات لباس ژیمناستیک خریدم و رفتیم داخل اول گریه کردی که نمیپوشم ولی بعدش خیلی خوشت اومد . خلاصه من اومدم بیرون منتظرت موندم . کلاس که تموم شد امیر رفت تو دنبالت وقتی اومدی بیرون بلند داد زدی : " مه طلا من ورزش کردم . اصلا هم گریه نکردم ! " الهی من برات بمیرم من که خیلی ذوق کردم تا امروز که همش لباست رو پوشیدی و به زور در میارم . امروز ازت عکس میگیرم و برات میذارم .... ...
15 ارديبهشت 1392