رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

unforgettable moments

13 به در

سلام عشق مامان روز 13 فروردین رفتیم بیرون . تا بهت گفتیم تند تند اسباب بازی هات رو برداشتی . این ور میدویدی اون طرف   میدویدی الهی بمیرم برات که کل این زمستون لعنتی رو توی خونه زندونی بودی ! خلاصه توی راه هم خیلی ذوق داشتی میگفتی بریم جنگل تا شب اونجا بمونیم ! دیگه بهت قول میدم که تابستون امسال همش بریم بیرون....     ...
15 فروردين 1392

دوباره تب

سلام مامان از دوشنبه 05/01/92 دوباره تب کردی و سرفه میزنی . چهار شنبه که دیدم تب قطع نشده بردمت دکتر طبق معمول میگن ویروس ! باید یه همتی بکنم و تو رو ببرم تهران . این رشت خراب شده هیچ چیزش بدرد نمیخوره ... اعصابم خیلی داغون .   ...
10 فروردين 1392

نی نی وبلاگ دو ساله

امروز وبلاگ تو دو ساله شد ! دو سال پیش همچین روزی تصمیم گرفتم که این جوری برات بنویسم بنویسم که چقدر دوستت دارم و تمام لحظه هایی که ازت دورم به فکرتم ...   ...
3 فروردين 1392

مامان من ناراحتم !

سلام عشق مامان امروز اولین روز کار سال 92 . ماشین خاله فرنوش روز آخر سال ترکید و من اعصابم خورد شد . این سه روز هر شب خواب ماشین و تسمه تایم و سوپاپ می دیدم . بعدش روز 30 اسفند یعنی صبح به اصطلاح عید هم کمر  امیر گرفت و کلا این سه روز رو خونه نشین بودیم . فقط خوبیش این بود که من و تو با هم بودیم و تو هر روز صبح که بلند میشدی و من و امیر رو توی خونه میدیدی ، من خودم میفهمیدم که چقدر خوشحالی ! دیشب که بهت گفتم باید از فردا برم سر کار ، بهم گفتی : من خیلی ناراحتم ! گفتم چرا ؟ . " تو میری سر کار . دیگه نرو ! ... مامان من دلت برام تنگ میشه ! الهی برای اون دلت بمیرم . ...
3 فروردين 1392

پیپزا !

سلام قلب مامان ! دیروز برای اولین بار به قول خودت پیپزا خوردی . البته فقط در حد سه تا گاز ! از صبح خودت بهم گفتی مامان من پیپزا میخوام با همبرگر که دو تا نون داشته باشه و توش خیار شور باشه با از اون نون ها که اینجوریه !! که با دستهاات هی نشون میدادی ... منظورت نون تست بود خلاصه غروب با امیر رفتیم و نون تست و مواد پیتزا خریدیم و کلاب درست کردم و سه تا گاز هم خوردی  و دیگه گفتی نمیخورم ... در عوض نون تست رو برداشتی با کالباس و یه پنیر گودا خام خوردی ...       ...
26 اسفند 1391

برف تنبل !

سلام عشق مامان دیروز و امروز اینجا یه کم برف اومد و بالاخره تونستی امسال برف رو ببینی ! نیومد نیومد حالا توی اسفند ماه برف اومد . دیروز من یخ زدم . الهی برات بمیرم وقتی من اومدم پیشت من رو بغل کردی و گفتی : مامان یخ زدی ؟ بعدش دستهای گرمت رو گذاشتی روی صورتم .        منو ببخش که دیشب زیاد باهات بازی نکردم . آخه الان سه روزه که تو ساعت 3 و 4 صبح بیدار میشی و من هم با تو بیدار میمونم تا برم سر کار . اونوقت تو ظهر میخوابی ولی من سر کارم ! دلم یه خواب 5 ساعت درست و حسابی میخواد ...     ...
17 اسفند 1391

دوباره تب

سلام عشق مامان الهی من بمیرم ... آخه دیگه نمیدونم چرا تب کردی ؟ دیروز سر کار بودم که مامان امیر زنگ زد و گفت تو تب  کردی و میگی گوشم درد میکنه !!!!  خدایا دیگه نمیدونم چی بگم ... خسته شدم ... خسته ... آخه در حالی که داری آنتی بیوتیک میخوری یک دفعه چرا گوش درد گرفتی ؟ بردیمت دکتر . همین داروها رو گفت باید ادامه بدی ... من خودم دیگه دکتری گوش و حلق وبینی گرفتم .... دیشب تا صبح  پاشویه ات کردم  . خدا رو شکر امروز یه کم بهتر بودی . ...
7 اسفند 1391