رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

unforgettable moments

اولین قدمهای تو !

سلام خوشگل مامان ! امروز میخوام اینجا ویدئوی اولین قدمهای تو رو که مربوط به تاریخ 19/05/89 هست ، برات بذارم . از سر کار اومده بودم خونه مامان اینها . یه دفعه دیدم که تو روی پاهات وایستادی و چند قدم برداشتی . ذوق مرگ شدم و هی جیغ میزدم . خلاصه دوربین فیلم برداری هم اونجا نبود و با موبایل ازت فیلم گرفتم . چند بار تو رو میذاشتم عقب و تو دستهات رو به سمت من دراز میکردی و میومدی تو بغلم . الهی برات بمیرم . اون روز هم یکی از روزهای فراموش نشدنی زندگیم هست . این هم فیلمش :      ...
14 ارديبهشت 1392

پایان دکتر !

سلام خوشگل مامان دیروز نوبت دکتر داشتیم و با هم رفتیم و گفت که گوش و گلو  و بینی  خوب خوب شده و نیازی به عمل لوزه نداری ... خیلی خوشحالم .... بعدش با هم اومدیم نمایندگی و کلی بازی کردی . شب هم رفتیم خونه و لازانیا خوردیم . بعدش امیر اومد با کلی برگ سیر که جون کندم و درستشون کردم ساعت شد 12:30 که اومدم دیدم تو و بابا جلوی تلویریون خوابتون برده آخه داشت فیلم عشق تو { سوپرمن } رو نشون میداد . ...
3 ارديبهشت 1392

رنگین کمان

سلام عشق مامان ! الان اینجا داره بارون میباره و خورشید هم اون طرف داره میتابه . یه رنگین کمون خوشگل هم درست شده که این هم عکسش ! جای تو خالی مامان جونم !   ...
1 ارديبهشت 1392

بیداری تا صبح !

سلام عشق مامان ! دیروز بعد از مدتها با فرنوش رفتم و مانتو و شلوار و کفش خریدم . خلاصه ساعت 10 اومدم خونه و امیر گفت که توی راه خوابت برده ولی یه حسی بهم میگفت که تو بیدار میشی . خلاصه تا ما شام خوردیم دیدم یه صداهایی میاد و بعدش تو چهار دست و پا اومدی توی سالن ! بغلت کردم و کلی خوشحال شدم که تو بیدار شدی . اما خب ته دلم هم میدونستم که باید تا صبح بیدار بمونم . و همین طور هم شد . تا خود صبح که 05:30 بود بیدار بودی تا رفتیم خونه اونها ! و ساعت 7 من اومدم سر کار و تو بیدار بودی و طبق گفته امیر تا ساعت 1 یا 2 بعد از ظهر خوابیده بودی . و من همچنان بیدار هستم . امیدوارم برای امشب انرژی داشته باشم . فردا ن...
1 ارديبهشت 1392

دعوا !

سلام عشق مامان ! دیروز خونه مانی نی بودیم داشتم شلوارت رو میپوشوندم که تو یه دفعه مشت زدی توی دهنم ! و لبم خون اومد ! منم خیلی عصبانی شدم و سرت داد زدم و یکی زدم توی پشتت ! البته آروم زدم ها ! تو هم قهر کردی و رفتی کنار صندلی نشستی . خلاصه یه 7 ، 8 دقیقه دیدم هیچ صدایی ازت در نمیاد و خیره به تلویزیون موندی . گلنوش گفت این چقدر جدی داره تلویزیون نگاه میکنه ( ما تو رو از پشت میدیدیم ) خلاصه اومدیم جلو دیدم تو خوابت برده ! الهی مامان برات بمیره .... ...
27 فروردين 1392