رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

unforgettable moments

روز جهانی کودک 3

سلام عشقم امروز روز کودک  ! سه سال از دوران کودکی تو گذشت ! هر چند که به قول مادرها،   بچه ها هیچ وقت برای پدر و مادرها بزرگ نمیشن ! درست که من برای مادرم شاید هنوز بچه باشم ولی دیگه کسی روز کودک رو به من تبریک نمیگه ! بگذریم .... من رفتم حموم بعدش چون حموم رو شستم ، طولانی شد اومدم دیدم امیر خوابیده و  تو پیش امیر دراز کشیدی و یه سیب هم از توی یخچال برداشتی داری میخوری .       این فرنوش من رو اذیت میکنه . همش منو ماچ میکنه .. ولی منم چاره ای ندارم ! .... وای اینجوری حرف میزنی دلم میخواد بخورمت... از جمعه تا حالا همش ازم میپرسی : "...
17 مهر 1391

آقا غوله !

سلام پسر گلم بالاخره راحت شدیم . امیر لباس سوپر من رو برداشت و قایم کرد . و به تو گفت که آقا غوله اومده و لباست رو برده . الهی برات بمیرم که اون روز خیلی گریه کردی . من هم رفتم برات اسباب بازی خریدم . ولی تو هنوز اون لباس رو فراموش نکردی . همش بهم میگی :" مامان ، آقا غوله لباس سوپر من رو آورد ؟ " من اصلا نمیتونم بهت دروغ بگم ، فقط میگم نمی دونم . از خواب بلند میشی میگی : مامان آقا  غوله لباس من رو آورد ؟ آخه من بهت چی بگم ؟ ... ولی خب بالاخره راحت شدیم ...   ...
16 مهر 1391

خسته ام

رهام جون دیگه واقعا خسته شدم دیگه نمیدونم باید چکار کنم ، تو همش گریه میکنی . برای هر چیز کوچیکی گریه میکنی . لباس فرم مهد کودک دیروز آماده شد . قیامت کردی که این رو نمیپوشم . دیشب به حدی گریه کردی که ، حالت بهم خورد و  بالا آوردی ، به خدا دیگه نمیدونم چکار کنم . این لباس لعنتی سوپرمن هم که برای ما شده درد سر . امیر هم که اصلا هیچی حالیش نمیشه . فقط بیشتر عصبانی میشه و به جای اینکه به فکر چاره باشه ، همش بد و بیراه میگه . خلاصه دیشب اوضاع خیلی بدی بود و من فقط گریه کردم . الهی برات بمیرم . در حالی که خودت داشتی گریه میکردی منو دلداری میدادی ، بهم میگفتی : " گریه نکن "   ...
12 مهر 1391

پسر عمو !

سلام خوشکل مامان دیروز پسر عموی من ( مهدی ) بعد مدتها یه سری اومد رشت . خلاصه با هم از سر کار ( من ) اومدیم خونه مانی نی دیدم تو گردنت رو کج کردی . مامان میگه بد خوابیدی ، الهی برات بمیرم که گردنت درد میکنه . بردمت حموم و از حموم که اومدیم تو رفتی خودت موهات رو سشوار زدی . مامان عاشقت با این موهایی که برای خودت درست کردی . خوشکل شدم ؟     ...
11 مهر 1391

من حالم خوب !

سلام خوشکلکم ! الان 3 روز سرما خوردی . دماغت گرفته و یه کم سرفه هم میکنی . بهت میگم بیا دارو بخور . میگی : " نه نه نه ممنون ! من حالم خوب ! دیگه سرما ندارم ..." آخه تو چی میگی بچه ؟ ! یک سوال هم هست که هر روز از من میپرسی : " لباس سوپرمن ِ من خشک شد ؟ آخه برای اینکه تو اون رو 24 ساعت نپوشی مجبورم هی خیسش کنم و بگم خیس نمیتونی بپوشی . الهی برات بمیرم که وقتی اون لباس رو میپوشی ذوق میکنی و میخندی فکر میکنی واقعا سوپرمن شدی و میتونی پرواز کنی ... این حس و قیافه تو وقتی لباست رو میپوشی قابل نوشتن نیست ... ...
8 مهر 1391

ماه مهر

سلام پسرکم امروز اولین روز ماه مهر . ماه مدرسه است و تو رو بردم مهد . قرار شد از این ماه شنبه ها هم بری مهد شاید بهتر بشی و عادت کنی . صبح ساعت 6 از خواب بیدار شدی و تا ساعت 8 خوب بودی ولی بعد که فهمیدی قرار بریم مهد شروع به گریه کردی و همش میگفتی : " مهدکودک باید تعطیل باشه " ای کاش قوانین رو ما خودمون برای خودمون وضع میکردیم ! بهر حال من فقط امیدوارم ، و دیگه برام مثل یه آرزو شده که تو فقط حتی شده یک روز با لب خندون بری مهد ! مثل همه بچه های دیگه ... به قول خودت " تو رو اندازه ستاره های آسمون دوست دارم " ...
1 مهر 1391

اعصابم خورد

دیگه نمیدونم باید چکار کنم ؟ تو بعد از 5 ماه هنوز هم موقع رفتن به مهد گریه میکنی ، لج میکنی و اعصاب من خورد میشه .... امروز صبح هم مثل همیشه تا چشمات رو باز میکنی اولین جمله ای که میگی اینه : " داریم میریم کجا ؟ " و من میگم مهد کودک . اون وقت لبهات آویزون میشه . "نه نریم مهد کودک خب ؟ مهدکودک نمیریم ؟ " موقع رفتن :" نه غذا نیار ، هیچی نیار ، تو کلاس نمیرم ، خودت میای ؟ و تا خود مهد گریه میکنی و وقتی میذارمت دیگه خیلی گریه میکنی ... مهطلا .. نرو .. نرو ... " منم دیگه خسته شدم .. نمیدونم چکار باید بکنم ؟   ...
28 شهريور 1391