رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

unforgettable moments

دوری از تو

سلام پسر گلم امروز پنج شنبه است . و من فردا شب میرم . 5 روز همدیگر رو نمیبینیم . تو رو نمیدونم ولی تحملش برای من خیلی سخت . ایکاش حداقل یه کم بزرگ تر بودی تا با من تلفنی حرف میزدی . چیزی برای گفتن ندارم . فقط دلم برات تنگ میشه ، همین ... فقط این رو بدون هر جا که برم ، یه چیز رو با خودم نمیبرم دلم رو و اون رو همیشه پیش تو میذارم مراقبش باش تا نشکنه ...   ...
12 مرداد 1391

دریا

سلام عشق من پنج شنبه با امیر و دوتا از همکارهای من و شوهرهاشون رفتیم رامسر . خلاصه جمعه بعد از ظهر رفتیم دریا تو که اصلا از آب دریا خوشت نیومد و نمیدونم شاید میترسیدی . امیر تورو به زور برد توی آب ولی تو همش جیغ زدی و گریه کردی . دیگه ما هم منصرف شدیم . خلاصه الهی برات بمیرم که این همه فداکاری . من رفتم همین جلوی آب نشستم و وانمود کردم که دارم غرق میشم . هی گفتم کمک و دستم رو دراز کردم . مامان برات بمیره که با اینکه از آب میترسیدی ، با ترس ولرز اومدی و من رو نجات دادی .... امیر هم از من تقلید کرد و همین کار روکرد ولی تو نرفتی و بهش گفتی : امیر تو خودت بیا ! البته دیگه آخر هاش...
7 مرداد 1391

دوست خوب

سلام  این پست مخصوص یه دوست خوب که من دارم از دوران دانشگاه با هم آشنا شدیم . با عرض معذرت این رفیق ما یه کم دیوونه است .  دیوونه من دوستت دارم . خودت میدونی که من اهل تعارف نیستم و خیلی خوشحالم که تو هم همین طور هستی . اینجوری آدم خیلی راحت میتونه حرف هاش رو بزنه و توی دردسر هم نیفته ... به یاد دوران سه کله پوک ... این وسطی منم !! ...
5 مرداد 1391

خیلی ناراحتم .........

سلام مامان جون . الهی من بمیرم که حواسم نبود ... دیروز مژگان و آروین اومدن خونه ما . تو که خیلی بد اخلاقی کردی و اصلا اسباب بازی هات رو به آروین ندادی خلاصه رفتی توی اتاقت بالای تخت . من داشتم اسباب بازی هات رو توی کشوی تختت میذاشتم ، تو هی میگفتی منو نجات بده ! تا من اومدم سرم رو بلند کنم ، تو با سر افتادی روی تیزی کشو !! من خیلی ترسیدم . همش دماغ و دهنت رو نگاه میکردم دیدم چیزی نشده که یه دفعه دیدم وسط پیشونیت باد کرده . وای خدا خیلی رحم کرد که به چشمت نخورد . الهی برات بمیرم که زیاد هم گریه نکردی ، فقط گفتی منو بغلم کن ... برات یخ گذاشتم و خدا رو شکر حالت خوب بود و گفتی درد نمیکنه . اعصابم داغون شد ...
4 مرداد 1391

لالایی !

خوشکل مامان منو میذاری روی پات { البته فقط سرم جا میگیره } و برام لالایی میخونی ... گنجشک لالا ....                         گنجشک لالا .... سنجاق لالا ....                           سنجاب لالا ...   امد دو  واره ...                          &n...
2 مرداد 1391

یادت ؟

این عکس مال وقتیه که تازه یاد گرفته بودی بشینی . مامان برای اون قیافه خنگولت بمیره .... ایکاش اینجا بودی و محکم بغلت میکردم ... دلم برای قیافه بچگی هات و کار های بامزه ت ، راه رفتن و بلند شدنت ، چهار دست و پا رفتنت و خنده های بی دندونت  تنگ شده ... ...
2 مرداد 1391