رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

unforgettable moments

SUPER MAN

سلام superman مامان ! دیروز رفتم و برات یه لباس " سوپر من "  خریدم . البته میخواستم spiderman بخرم که اندازه تو نبود و خیلی بزرگ بود . بعدش دیگه این رو گرفتم و یه عروسک کوچیکش رو هم گرفتم . اومدیم خونه مانی نی دنبالت  .اول که عروسک رودیدی خیلی ذوق کردی ولی لباس رو تا پوشوندمت چون خیلی من ذوق کردم و خندیدم تو بدت اومد ! و گفتی اینجا نه بریم خونه بپوشیم ! رفتیم خونه شب موقع خواب لج کردی که بپوشی و تا صبح هم با همون خوابیدی ... الهی من واسه خنده هات بمیرم که فکر میکردی میتونی پرواز کنی !!... ...
19 شهريور 1391

سر کار

سلام خوشکل مامان دیروز رفتیم موهات رو کوتاه کردی .... امروز از صبح با من اومدی سر کار . اینجا بارون . و تو خیلی شیطونی کردی . این هم عکست . این هم یه عکس دیگه : ...
2 شهريور 1391

عید فطر

سلام اومدم فقط همین رو بگم که امسال عید فطر ما سر کاریم . البته پارسال هم بودیم ولی بعد از ظهر تعطیل بودیم .   ...
29 مرداد 1391

با من قهری؟

  سلام مامان جون دیروز از سر کار اومدم دنبالت و بعد رفتیم حموم و وقتی اومدیم هرچی گفتم لباس بپوش گوش نکردی بعدش برات انجیر پوست کندم ولی تو نخوردی . خلاصه میخواستی با برنج ها بازی کنی من هم نذاشتم اونوقت با من قهر کردی . رفتی تو اتاق روی تخت . هر چی صدات کردم جواب ندادی . گفتم با من قهری ؟ تو گفتی :" با من حرف نزن ! "    بعد از 5 دقیقه اومدم ببینم چکار داری میکنی . دیدم خوابت برده ! غروب هم خاله مژگان با آروین و خاله سمیه اومدن خونه ما ...   ...
25 مرداد 1391

زلزله

سلام پسر گلم دیروز طرفهای ظهر اینجا زلزله اومد ! من دیگه اعصابم خیلی داغون شد . من سر کار بودم و تو خونه مامان امیر . اون هم آپارتمان ! دوبار هم زلزله اومد . خدایا شکرت که اینجا شدید نبود . ولی توی تبریز مثل اینکه شدید بوده نمیدونم چی بگم ؟! ... بعضی از این عکسها رو آدم میبینه دیوونه میشه .... ازت میپرسم زلزله اومد ترسیدی ؟ تو گفتی : "  نه ، من شجاع بودم ! " الهی مامان برای جون  شجاعت بمیره !   ...
22 مرداد 1391

قصه آقا گرگه ...

خوشکل مامان این چند روز کلی این داستان تو رو گوش میکردم دیگه حفظ کردم . الهی برات بمیرم که به این قشنگی قصه میگی : آقا دزد یه دفعه اومد و اومد و اومد به رسید به ، سر کار به رسید  به رسید به رسید  به رسید  به رسید  به آبا گرگه رسید . به آقا گرگه رسید و به آدم آهنی رسید . خیلی آدم آهنی بودها . آدم آهنی .... یه دفعه آدم آهنی افتاد تو دره . افتاد تو دره و نجات داد اونها رو . نجات داد از دهن اون . خلاصه یه دفعه آپتیموس اومد . اومد و اومد یه دفعه به رسید به آبا گرگه ، ترسید و فرار کرد  فرار کر د    فرار کرد و من خنده کردم و میذارم اونجا و میترکه و بعدم خوشحال میشم ... ...
22 مرداد 1391

من اومدم !

سلام پسر گلم من چهار شنبه اومدم و پنج شنبه هم سر کار نرفتم و حسابی پیشت موندم . چون بهت قول داده بودم برات یه اتوبوس هم خریدم . و یه ماشین آتش نشانی . این چند روز دلم خیلی برات تنگ شده بود و همش صدای تو رو که توی گوشیم save کرده بودم گوش میکردم . قصه آقا گرگه ... این هم اتوبوس و آتش نشانی ...
22 مرداد 1391