رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

unforgettable moments

کنج خونه !!!!

سلام عزیزم نمیدونم چرا یه چند مدت که هر وقت یه چیزی بهت میدم بخوری میری گوشه در ورودی اون گوشه می شینی می خوری ؟ ...
15 بهمن 1390

جعبه

سلام  پسر مامان یه جعبه بزرگ از سر کار برات آوردم که تو اسباب بازی هات رو بریزی توش اما خب تو خودت هم میری توش : ...
15 بهمن 1390

بیا منو پیدا کن

سلام پسر گلم هوا خیلی سرد شده وداره برف می باره و ما اینجا سر کار داریم یخ میزنیم . اما خب خوبیش اینه که مشتری کم شده و من وقت میکنم که برات بنویسم . امروز فقط عکس میزارم ... یادت اون روز میرفتی قایم میشدی بعد میگفتی ب یا منو پیدا کن ..  خب اگه گفتی رهام کجاست ؟   ...
15 بهمن 1390

بابانوئل

سلام پسر خوشکل مامان ... بعد از مدتها من وقت کردم یه چیزی بنویسم . عکسهای اون سری که رفتیم پیش خاله فرنوش رو دیگه جا ندارم توی سیستم بریزم . فقط همین یکی رو کپی کردم . قراره فرنوش برات یه آلبوم درست کنه . این هم عکس تو : البته دیگه از کریسمس گذشته ولی خب هنوز زمستون :  یه وقت فکر نکنی که خیلی بچه خوش اخلاق و خوبی بودی ها . این خنده رو نگاه نکن . من با هر فلش دوربین یک متر خودم رو پرتاب میکردم و به در و دیوار میزدم تا تو یه کم بخندی . این قدر خودم رو زمین زدم که کمردرد گرفتم . از بس شیطونی که مجبور شدیم تورو اون بالا بنشونیم که دیگه فرار نکنی . " بچه جون " ...
8 بهمن 1390

سردم ...

سلام پسر قشنگم پنج شنبه و جمعه خیلی بدی بود . من مریض شدم و پنج شنبه شبش تب ولرز داشتم که خیلی سردم بود . و تا میگفتم سردم تو میرفتی و یه پتو برام میاوردی  . الهی مامان برات بمیره .دیروز هم که قرار بود بریم عکس بگیریم من حالم بد بود نرفتیم . خلاصه خیلی روز بدی بود ولی غروب با امیر و مانی نی رفتیم پارک و تو برای  اولین بار رفتی توی اون قسمت { بهشت کودک } خیلی میترسیدی و هر جا که حالت پل داشت و لق میزد خیلی با ترس و لرز میرفتی . و توی هر قسمتی هم که یه بچه دیگه میومد تو دیگه بازی نمیکردی و میرفتی . با این همه بازی که کردی متاسفانه ساعت 5 صبح خوابیدی ! دیگه دارم از این بیخوابی های تو کلافه میشم یکی کمکم کنه من چکار کنم ؟...
10 دی 1390

happy new year

سلام گل پسر این روزها سرم خیلی شلوغ وقت نمیشه زیاد بیام اینجا سر بزنم . جمعه اگه بشه میریم عکس جدید بگیریم .   http://www.kd-pavza.si/datoteke/200412231201341.swf         ...
5 دی 1390

زمستان شد

  زمستان شد ! آرزو میکنم که فرو افتادن هر دانه برف آمینی باشد برای آرزوهای قشنگت !                  ...
1 دی 1390

2 سال گذشت

از اولین باری که  سینه خیز رفتی 2 سال گذشت . چقدر زود بزرگ شدی و من چقدر زود پیر شدم ! روزها از پی هم می گذرند و می دانم که به چشم بر هم زدنی برای دیدن چشمانت باید سرم را به آسمان بالا ببرم و تو برایم خورشید  شوی به تمثیل گلهای آفتابگردان. عشق مادر بدرقه روزهای زندگیت باد.     ...
26 آذر 1390

من تب دارم ...

الهی مامان برات بمیره . عزیزم . دیروز که اومدم خونه مانی نی تو جونت داغ بود . بعد که من بهت گفتم جونت داغ تو گفتی " من تب دارم " دیشب بهت استامینفن دادم . ولی امروز صبح باز هم جونت داغ بود . درجه که گذاشتم 38.5 بود . صبح زود هم از خواب بیدار شدی . ساعت 6 و لپ هات سرخ   شده بود . خلاصه تا ساعت 8 به زور خوابوندمت و اومدم سر کار . اگه تا شب تبت ادامه داشت میریم دکتر . خدا کنه به سرما خوردگی نیفتی . همش تقصیر این باباجونی که تو رو با لباس کم برد توی حیاط.  ... ...
22 آذر 1390