رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره

unforgettable moments

من رو ببخش

سلام عشق من من واقعا از خودم متنفرم . خيلي احمق هستم . البته دست خودم نيست ولي ميتونم كنترلش كنم . من عاشق چشمهاي رنگي مخصوصا آبي هستم . و البته پوست سفيد ! متاسفانه هميشه هم اين رو به زبون ميارم و اگه توي خيابون يه بچه با اين مشخصات ببينم  نا خداگاه نگاهش ميكنم و ...  .  ديروز كه داشتيم با هم ميرفتيم تا يه كيف بخريم يه پسربچه توي كالسكه نشسته بود با چشمهاي آبي درشت . من نگاهش كردم و به تو گفتم : اون بچه رو ببين چقدر خوشگل ! رفتيم و چند دقيقه بعد ، نرسيده به فروشگاه  به من گفتي :‌ اي كاش چشمهاي من آبي بود !‌ من دوست دارم چشمهام آبي باشه ! خيلي ناراحت شدم . خودم ...
15 تير 1393

تولدت مبارك !

سلام عشق من   امروز تولدت ... البته ما پنج شنبه تولد گرفتيم ... از صبح دارم سعي ميكنم كه عكسها رو آپلود كنم ولي نميشه ... چند تا جمله ازت ميخوام بنويسم : شب كه تولدت تموم شد بهم گفتي : مامان چرا اين همه بادكنك خريدي ؟   گفتم  خب براي اينكه تولدت قشنگ بشه و تو خوشحال بشي .... تو بهم گفتي :  ولي من خوشحال نشدم !   گفتم آخه چرا ؟ چون من كادو نگرفتم . من دوست داشتم كادو بگيرم !   { آخه همه پول دادن } مامان ميشه باز هم برام تولد بگيري كه شيش سالم بشه ؟‌   ديروز برات يه اسباب بازي كوچيك گرفتم كه خودت انتخاب كرده بودي و خوشت اومده بود ... خلاصه خيلي خوشحال...
15 تير 1393

تولد ... خونه

سلام عشق من ديگه ديروز رفتيم و كيك رو سفارش داديم ! در كمال ناباوري قنادي گفت كه ميتونه اون كيك رو درست . كنه ... خلاصه خيلي حيف شد كه نتونستم يه جايي گير بيارم كه بشه همه رو دعوت كنيم !‌ ديروز برات لباس هم خريدم خيلي خوشكل هست ! حالا بعد عكس گرفتيم اينجا برات ميذارم . فقط بادكنك نگرفتم . اميدوارم كه امروز بشه برم بازار . خب از تولد كه بگذريم بايد بگم كه اين قسمت از زندگيمون رو يادم رفته بود برات بنويسم ! ما از اول ارديبهشت اومديم خونه ماني ني و اينجا زندگي ميكنيم . البته بايد بگم كه امير هم خونه مادرش زندگي ميكنه ! قرار تا سال ديگه بمونيم . چرا ؟!‌ نميدونم ... اينطوري شايد بتونيم توي اين...
11 تير 1393

تولد

سلام عشق من هفته ديگه تولدت هست . ولي به علت اينكه خونه نداريم نميتونم برات تولد بگيرم . فقط يه تولد مختصر توي خونه ماني ني ميگيريم . امروز غروب ميريم تا كيك و سفارش بديم . آخه 5شنبه ميخوام تولدت رو بگيرم . خب من دوست داشتم كه اين كيك رو برات سفارش بدم  ولي ميدونم كه توي اين شهر لعنتي اين رو درست نميكنن حالا امروز سعي خودم رو ميكنم ولي اگه نشد فقط كله اش رو  سفارش ميديم ! چون خودت هم گفتي كه اسپايدرمن  رو دوست داري ...   ...
9 تير 1393

پيش دبستاني ...

سلام عشق من امروز صبح با هم رفتيم و تو رو ثبت نام كرديم ! پيش دبستاني  (فرشتگان ) ... امروز يه نگاهي به عكس 3*4  كه براي ثبت نام گرفتيم  انداختم ، ديگه بزرگ شدي .   ...
2 تير 1393

بدون من

سلام عشق من ديروز ، غروب داشتم ميومدم خونه فرنوش بهم زنگ زد كه تو ميخواي باهاش بري بيرون . من گفتم نرو ، من دارم ميام خلاصه توي كوچه تو ،‌ سوار ماشين فرنوش بودي و من آوردمت بيرون ولي گريه كردي و گفتي ميخوام با فرنوش برم ! زود ميام ... منم گفتم باشه برو !  خلاصه تو من رو تنها گذاشتي و رفتي ... خيلي ناراحت شدم و حس كردم ديگه داري وارد مرحله اي مي شي كه زياد هم دلت با من بودن رو نميخواد ! يه كم گريه كردم  ولي سعي كردم منطقي باشم و قبول كنم كه داري بزرگ ميشي ! .... امروز صبح كه داشتي صبحانه ميخوردي بهت گفتم روزهاي زيادي بايد صبح ها بلندشي  و با هم بريم مدرسه . توي سرما ، بارون ، برف ....
29 خرداد 1393

شعر مادر

سلام عشق من توي مهدكودك چند تا شعر ياد گرفتي كه يكي از اونها راجع به مادر هست و همش براي من ميخوني : مادر من فرشته زمين مادر تويي هم نفسم وقتي تو خونه نباشي انگار كه توي قفسم خنده تو طراوت بهار دلم ميخواد از هميشه ياورم ! تو مظهر ِ عشق و مهر و وفايي خدا نياره بين مون جدايي ... برات بميرم كه اين شعر رو همينطوري دست و پا شكسته ميخوني تازه به جاي مظهر هم ميگي { تو مسخره  عشق و مهر و وفايي ... } ...
21 خرداد 1393