رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره

unforgettable moments

13 به در !

سلام عشق من  روز 13 فروردين تا ساعت 12 خوابيديم . بعدش ديگه تا نهار خورديم و خودمون رو جمع و جور كرديم طرف هاي ساعت 4 رفتيم با مامان تا جاده ماسوله يه گشتي زديم و برگشتيم ... هوا خيلي خوب بود ولي به دليل اينكه برنامه ريزي نشده بود ديگه درست و حسابي نشد كه تو رو ببريم گردش . حالا هوا كه گرم شد جبران ميكنيم ...       ...
18 فروردين 1393

اولين برف 93

سلام عشق من  ديشب هوا خيلي سرد شد و  يك دفعه برف اومد ! اون هم چه برفي . خيلي درشت و تند بود .  ولي خب ديگه روي زمين ننشست ...  خبر مهم ديگه اينكه من موفق شدم و رفتم صحبت كردم . گفتم كه تا ساعت 05:30 بيشتر نميتونم بمونم  و در كمال ناباوري { كامي جون } خيلي راحت قبول كرد ! 
11 فروردين 1393

تصميم مهم

سلام عشق من  امروز ميخوام  براي اولين بار حرف خودم رو بزنم . ميخوام برم و بگم كه تا ساعت 05:30   بشتر نميتونم   بمونم . اگر هم قبول نكرد ميرم بيرون و ديگه راحت ميشم ...  ديگه تحمل ندارم . ساعت كاري رو يك ساعت اضافه كرده ... اگه من تا 07:30 بمونم ديگه وقتي براي تو  نميمونه ...   ...
10 فروردين 1393

1393

سلام عشق من  امروز روز دوم سال 93 هست . با وجود اينكه ديگه ذوقي براي سفره 7 سين و اين جور چيزها ندارم  اما توي ساعات آخر براي تو كه ذوق داشتي سفره هفت سين گذاشتم . پنج شنبه امير تعطيل بود  و شب قبلش كه بهت گفتم امير پيشت ميمونه كلي ذوق كردي و گفتي تو هم ميموني ؟‌  خلاصه اخبار : پنج شنبه صبح با امير رفتي بيرون و نميدونم چه بلايي به سر تو آورد كه حالت بهم خورد  و بالا آوردي !‌  امير طبق معمول هر سال كمر درد گرفت و كج شد !  امسال ساعت كاري من توي عيد خيلي خوب شده ، 9 صبح  تا 4 بعد از ظهر ... 3 روز هم مرخصي داريم   كه من هفته ديگه ميرم ...   اين هم سفر...
2 فروردين 1393

نرو سر كار ...

سلام عشق مادر ... امروز با گريه هات و با حرف هات دلم رو آتيش زدي ... ديگه واقعا خسته شدم ... ديگه ... مامان نرو سر كار .... امروز صبح اينقدر گريه كردي كه نفست بند اومد . ميومدي جلوي در  مامان بيا تو .. برام قصه بگو . ترو خدا . آخرين بار.... دوباره اومدم تو برات قصه گفتم ...  تا ميومدم برم  دستم رو ميگرفتي و مامان نرو .. بزار ببينمت ... بزار ماچت كنم ... همينطور  با گريه فقط ميگفتي تو نبايد بري سر كار .... فقط ميتونم بگم  متاسفم  كه بهترين روزهاي زندگيت رو خراب كردم . روزهايي كه بايد شاد  و بي دغدغه ميگذروندي ... ...
19 اسفند 1392

اولين نقاشي واقعي

سلام عشق من امروز ميخوام تصوير اولين نقاشي درست و حسابي كه كشيدي رو برات بذارم . اين يه درخت البالو هست كه يه كلاغ روش لونه درست كرده و توي لونه اش هم يه تخم هست ! اون پرنده هم همون كلاغه هست . اون خطهاي سياه پايين و دور درخت هم سيم خاردار هست كه كسي نتونه بياد و آلبالو ها رو بدزده !‌ شاخه هاي اين درخت هم خيلي قشنگ با اون برگهاي روش !‌ عاشقتم مادر .... نقاشي بعدي : اون موجود سياه عجيب يه اردك هست كه ميخواد بره توي اون حوض ! اون به قول خودت HEART رو هم براي من كشيدي . ...
15 اسفند 1392

من يك رباتم !

سلام عشق من ... امروز ميخوام راجع به خودم بنويسم . من فهميدم كه يك ربات هستم ! البته از ديد تمام اطرافيانم ... اينها جملاتي هستند كه اكثر اوقات از دوستها و همكار ان ميشنوم و بيشتر به انسان بودنم شك ميكنم - بهت نمياد اينقدر با سليقه باشي - واي واقعا تو بچه داري ؟ بهت نمياد مادر باشي . - اصلا بهت نمياد اينقدر احساساتي باشي ! - اصلا فكر نميكردم تو ازدواج كني ... -بهت نمياد آشپزي كني  -و هزار تا بهت نمياد ديگه .... امير هميشه بهم ميگه : " تو فضايي هستي ! عجيب غريبي ! "  البته موقع انجام يك كار مردونه  ،‌ تا حالا كسي بهم نگفته كه بهت نمياد ! يه سوال داشتم : مگه شما  زنها چكار...
13 اسفند 1392