unforgettable moments

لحظات فراموش نشدني

پنجمين دندون شيري...

سلام عشقم ديروز پنجمين دندون شيري رو هم باباجوني ، برات كند ! اون پايين ، سمت چپ ... ميخواستي بذاري زير بالشت كه تبديل به هديه بشه ! ولي از روي شيطوني رفتي سر كيف من و هديه ات رو زودتر توي كيفم پيدا كردي !!! رهام جونم دوستت دارم ... خيلي زياد .... فقط هميشه نگران آينده ي تو هستم ... همين. ...
16 آبان 1395

بعد از مدتها ...

سلام عشق من! امروز بعد از مدتها يه سري به وبلاگ تو زدم . يه كم خاطراتمون رو مرور كردم . اين روزها خيلي دلم گرفته اما كاريش نميشه كرد . اميدوارم تو هيچ وقت توي اين شرايط قرار نگيري... راستي ديروز داشتم به اين فكر ميكردم كه تو وقتي كوچولو بودي به من ميگفتي : مه طلا ... و مامان نميگفتي همه نگران بودن كه تو چرا مامان نميگي ؟ اما اين هم مثل بقيه چيز ها فراموش شد ... چند روز پيش بهم گفتي تو بزرگ ترين آرزوت چيه ؟ من گفتم :‌خوشبختي تو ... تو گفتي : من آرزوم اينه كه تو هيچوقت نميري!! دوستت دارم رهام جون... ...
13 آبان 1395

ثبت نام كلاس زبان

سلام عشقم ! ديروز از من اجازه گرفتي كه بري پارك . گفتم باشه برو ولي زود بيا . خلاصه بعد از نيم ساعت اومدي و گفتي :" عجب بچه هاي بيشعوري هستند ! " گفتم : مگه چي شده ؟ من روي دستگاه وزنه پا  نشسته بودم داشتم وزنه ميزدم ، دو تا پسره اومدن  من رو هل دادن   گفتن از اينجا بلند شو !!! تو چكار كردي ؟ بلند شدي ؟ نه من محكم نشستم سر جام . بهشون گفتم به شما چه ربطي داره ؟ مامان برات بميره ... اميدوارم هميشه بتوني از حقت دفاع كني .... امروز هم خودت رفتي و كلاس زبان ثبت نام كردي .... كارت بانكم رو دادم بهت و الان ‌sms اش اومد كه نشون ميده ثبت نام رو با موفقيت انجام دادي...
14 مرداد 1395

تولدت مبارك ...

سلام عشق من تولدت مبارك .... بالاخره امسال تونستيم تولد بگيريم . و يه چند تا عكس درست و حسابي . البته فرنوش هنوز عكسها رو بهم نداده و فعلا فقط همين يكي رو دارم ...   ...
15 تير 1395

يادم نمي ره ....

سلام عشق من ! از وقتي تابستون شده ديگه ميگي خونه نميمونم . و ما شب ميريم خونه ماني ني . ظهر وقتي مي خوام برم سر كار ، تا سر كوچه باهام مياي . و موقع برگشتن ، عقب عقب ميري و تا جايي كه همديگر رو مي بينيم برام دست تكون ميدي .... لحظه اي كه ازت جدا مي شم ، بغض ميكني و من اشك رو توي چشمهات مي بينم ، كه سعي ميكني پايين نياد .... دوستت دارم رهام ... اين لحظه ها و صحنه ها رو هيچوقت يادم نمي ره ... . ...
5 تير 1395

ماه تولد !!

سلام عشق من ! ديگه كم كم داريم به تولدت نزديك ميشيم . تو يه ليست از چيزهايي كه ميخواي رو نوشتي كه براي تولدت بخرم !. قرار امسال براي تو و كيان يكجا تولد بگيريم . چون تو 15 تير هستي و اون 21 تير . اگه خدا بخواد 17 تير خونه مهرنوش براتون تولد ميگيريم . دوستت دارم .... ...
3 تير 1395

بدون عنوان

سلام عشق من ! امروز ديگه مدرسه تموم شد و جشن پايان سال هم برگزار شد . تو خيلي خوشحال بودي كه ديگه مدرسه تعطيل شده ... تو و ماني ني : ...
29 ارديبهشت 1395

پسر دايي ...

سلام عشق من ! الان چند روز هست كه تو پسر دايي شدي ... اسم پسر عمه ات  يزدان  هست و تو خيلي دوستش داري همش تعجب ميكني كه ميبيني اون چقدر كوچيك هست و  ديشب كه من بغلش كرده بودم تو حسوديت شد و رفتي توي اتاق با من قهر كردي . فرداي اون روز بهم گفتي مامان تو  بچه عمه رو بيشتر از من دوست داري ؟ مادر برات بميره .... امروز  توي حياط توپ بازي ميكردي و مثل اينكه  توپ رو انداختي خونه همسايه !!!! خيلي ترسيده بودي و نگران ...   ...
28 فروردين 1395

بدون عنوان

سلام عشق من ! چند تا عكس هست كه ميخوام برات بذارم . هديه روز مادر عكس تو توي باغ به قول خودت فرنوش : و اين عكس با لباس تكواندو :       ...
19 فروردين 1395

روزهاي عيد ...

سلام عشق من ! حدود يك هفته از عيد گذشت . امسال عيد براي تو يه حال و هواي ديگه اي داشت . چون بزرگتر شدي و مدرسه ميري و مفهوم تعطيلي رو درك ميكني . خيلي خوشحالي كه مدرسه ها تعطيل شده .... امير هم يك هفته اول رو تعطيل و پيش تو  مي مونه و  من هم كه روز اول تعطيل بودم . اگه طبق معمول اتفاقي نيفته  سه روز آخر رو مرخصي ميگيرم .   ...
4 فروردين 1395